«طرح خيال»
در خيالِ كوچكم باز از سَمَن افتاده طرحي
كزبرايش ميتوان صدها بيان آورد و شرحي
شرحي از نو گفتن و غنچه ميان بوتۀ خار
شرحي از آرامش رود از ميانِ جست و هموار
گفتن كهنه به سالِ سنگِ خون آلودِ غم
كين چنين آرامش از بَر مي برد با يك رَجَم
راههاي تنگ و تاريك تا چُنان معراجِ نور
رويَتِ يك راهوار از سر به پا شوق و سُرور
از همه سرنَشتر غَو در ميان بي كلامي
سخن از عشق گفتن در ميان شرمساري
به نرمي راه رفتن در ميان راهِ مهتاب
جهان با اين فراخي مَنظرش در نورِ شب تاب
تو شرحي نو بياور در خيال خود به مستي
كه مستي از سَمَن آيد و از شهيادِ هستي
*************************
كاش بر ساحل شب
رنگ صداي تو...
بسان ،
گره موجي جوشان،
قطره اشكي لرزان،
از سر چشم حزين،
بر تب گونه سرد،
فكني و تو نپرسي ز ادب:
در گل خاطره ها رنگ اقاقي نشكفت؟
ومن از روي نجابت بتو گفتم : آري!!!
دل من در سبد خاطره ها حيران است...
بمثال دل تو...
اي همه رنگ اقاقي گل خاطره ها....
مهدي توفيقي فرد