به نام خدا
ساعت 9 شب یکی از روزهای سرد زمستانی بود. بعد از کلی خستگی شب که برگشت مثل هر شب بعد از اینکه لباساشو عوض کرد وارد آشپز خانه شد، یه لیوان چای برای خودش ریخت و روی کاناپه جلوی تلویزین ولو شد، تلویزین رو روشن کردو تمام کانالهاشو زیرو رو کرد ولی مثل همیشه هیچ برنامه ای نداشت، روی یک شبکه گذاشت و منتظر شد تا شاید یکی از اون سریالهای آبکی هر شب رو نشون بده.
از روی میز روزنامه ای رو که خریده بود باز کرد و تمام صفحاتشو از فرهنگی و ورزشی گرفته تا سیاسی و اقتصادیش همرو ورق زد و تمام تیترهاشو خوند اما جز حرفای صد تا یه غازی که همشم دروغ بود هیچ چیزی برای خوندن پیدا نکرد. روزنامه رو به کناری انداخت و به همون تلویزیون خیره شد مدتها بود که به این تنهایی عادت کرده بود و با تلویزیون ووسایل خونش خو گرفته بود.
به کتابخونش سری زد تا شاید مثل همیشه با خوندن یکی از کتابهای قدیمی خودش خستگیش در ره. از توی قفسه کتاب میرزا رو برداشت واومد روی کاناپه نشست ، به جلدش نگاهی انداخت ، آخه این کتاب رو خیلی دوست داشت. همینکه اومد بازش کنه و اولین صفحه از اونو بخونه ناگهان تلفن زنگ زد، حتما مادرش بود آخه همیشه بهش زنگ می زد تا حال یدونه پسرشو بپرسه، شماره رو نگاه کرد ولی آشنا نبود.تلفن رو برداشت.
_ بله، بفرمایید!!!
_ سلام، ببخشید که مزاحم شدم، خوبید؟
صدای یک خانم بود، و طوری صحبت می کرد که انگار سالهاست همدیگرو می شناسن، ولی هر چه فکر کرد و با خودش کلنجار رفت نتونست بفهمه که قبلا این صدا رو شنیده یا نه. تا اومد بپرسه که با کی کار دارید، صدا گفت:
_ هیچی نگو!
_بله!!!
_ گفتم هیچی نگو، من فقط می خوام حرف بزنم، حرفهایی که سالهاست می خوام بگم و نتونستم بگم. اما الآن 3 ساعت بیشتر وقت ندارم، پس بذار فقط من حرف بزنم.
علی که کاملا گیج و مبهوت شده بود ساکت شد وتلویزیون رو هم خاموش کرد تا شاید بتونه بفهمه قضیه از چه قراره، که گفت گوش می دم بفرمایید ولی قبلش می شه خودتون رو معرفی کنید؟
_ گفتم که چیزی نگو منو می شناسی، البته حتما یادت رفته ولی آخرش امیدوارم همه چیز یادت بیاد.
چهار سال پیش بعد از اینکه یکی دو سالی بود که با هم همکار بودیم و هر روز سر هر پروژه کلی با هم جر و بحث می کردیم و آخرش هم به هیچ نتیجه ای نمی رسیدیم، ولی اون روز تو با هر حرف من موافقت می کردی. حدس می زدم که باید اتفاقی افتاده باشه. تا اینکه بعد از ساعت اداری از من خواستی تا باهام صحبت کنی. من هم قبول کردم چون هیچ وقت فکر نمی کردم فرد دست و پا چلفتی چون تو غیر از مسایل مربوط به پروژه به خواد با من کاری داشته باشه. ولی من قبول کردم چون منم تو تمام این مدت همون فکری رو می کردم که تو میکردی اما ای کاش هیچ وقت قبول نمی کردم ، ای کاش باز هم باهات دعوا می کردم.
هول شده بودی، دست و پاتو گم کرده بودی و تمام وجودت می لرزید، کاملا بچه گانه طوری که انگار می خواهی به پدرت بگی تابرات یه بستنی بخره ، پیشنهادت رو به من گفتی، و از من خواستی تا برم و فکر کنم و یکی دو روز دیگه بهت جواب بدم.
بعد از اینکه از من خداحافظی کردی تا خونه پیاده اومدم تا مثل همیشه کمی فکر کنم. دلم می خواست همون جا جوابتو بدم ،آخه خیلی ازنوع گفتنت عصبانی شده بودم، می خواستم بهت بگم که خیلی بچه ای و هنوز برات زوده در مورد این مسایل بخواهی حرف بزنی، اما ته دلم چیز دیگه ای می گفت. آخه منم تو تمام این مدت تمام افکارم متوجه تو شده بود. کاملا می شد از پشت اون چشمان گرد و مشکی که همیشه یک برق محبت درونش نهفته یود متوجه شد که در دل نازک و کودکانه تو چی می گذره. اما هیچ وقت به خودم اجازه ندادم حرفی بزنم ، آخه می ترسیدم که نکنه در موردم بد فکر کنی، و همیشه سعی کردم که با جر و بحث کردن باهات، بهت بفهمونم که چی فکر می کنم اما مطمئن هستم که تو هیچ وقت متوجه رفتار من نشدی!!!
با وجود اینکه همیشه از نظر من آدم منطقی و با شخصیتی بودی که فکر می کردم تمام کارهارو به بهترین نوع ممکنش می تونی انجام بدی، اما هرگز فکر نمی کردم روزی بتونی در این مورد با من حرف بزنی اونم به این شکل ساده ولی همانند تمام کارهات از روی صداقت. در هر صورت خیلی خوشحال شده بودم، با تمام وجود فکر کردم اتفاقی که دو سال آرزوشو می کشیدم بالاخره به واقعیت پیوست.
ولی نمی دونم چرا بر خلاف اینکه تواز روی صداقت و خیلی ساده تمام حرفاتو به من زده بودی خواستم کمی شیطنت کرده و مثل تمام دخترهای دیگه رفتار کنم، غافل از اینکه تو با تمام پسر های دیگه فرق داشتی، ولی من نتونسته بودم این موضوع رو بفهمم.
دو روز بعد، روز شنبه، تمام طول روز تو حتی یک کلمه هم حرف نزدی و فقط مشغول کار بودی. در آخر روز پیش من اومدی و باز با همون نگاه همیشگیت که آدمو بی حرکت می گذاشت، به من خیره شدی و منتظر بودی تا یه جواب منطقی بشنوی اما من بدون هیچ فکری که چه اتفاقی ممکنه بی افته گفتم: « ما به درد هم نمی خوریم ».
ولی تو بدون اینکه حرف اضافه ای زده باشی نگاهت رو به آسمون انداختی و فقط گفتی شرمنده وببخشید که ناراحت تون کردم، و در حالی که بر می گشتی که بری گفتی: « خدا نگهدار».
از اون روز به بعد حتی یک روزم به شرکت نیومدی و فقط یکی از اعضای شرکت رابط شده بود تا پروژه هاتو بیاره و تحویل بده. من فکر می کردم با این حرف کاری کرده ام که تو هر روز با یک شیوه متفاوت بیایی و با من صحبت کنی و با اصرارات بتونی بعد از تمام انکارای من، قانعم کنی. اما هرگز فکر نمی کردم که بری و دیگه حتی پشت سرت رو هم نگاه نکنی و حتی حاضر نشی منو ببینی چه برسه به اینکه با من حرف بزنی،اونقدر بهت بر خورده بود که حتی تنها تلفنی رو که ازت داشتم رو هم واگذار کردی ویگانه نقطه ی امید منو قطع کردی و بد ترین روزهای زندگی رو برای من آغاز کردی.
تمام تلاشمو کردم که فقط یکبار باهات روبرو بشم و همه چیز و برات توضیح بدم و بهت بگم که چقدر بهت علاقه داشتم و دارم. از هر کسی که فکر می کردم آدرسی ازت داره خواهش کردم ولی هیچ کس نشونی یا حتی تلفنی از تو نداشت یا نخواست به من بده و من هیچ راهی برای رسیدن به تو نداشتم.
تو تمام این 3 سالی که گذشت حتی یکبار هم نتونستم به تو و اون روز وحرف هایی که زدم فکر نکنم، و اون جمله ای که تو رو اینقدر ناراحت کرد، بعد از اون روز برای هر پیشنهادی که می شنیدم به کار بردم وتمام خواستگارا مو رد کردم چون همیشه فکر می کردم که روزی تو رو دوباره می بینم و ازت خواهش می کنم که منو ببخشی و اجازه بدی که همه چیزو عوض کنم.
تا اینکه دو هفته پیش در حالی که توی یه پارک تنها قدم می زدم و به گذشته ای که خودم خراب کرده بودم فکر می کردم روی یکی از صندلی های پارک تو رو دیدم، نمی دونم باید خوشحال می شدم یا ناراحت؟ بعد از مدتها تو رو دیده بودم اما آرزو کردم که ای کاش هیچ وقت تورو نمی دیدم اونجوری حداقل با یاد و خاطره تو زندگی ملایمی داشتم ولی حالا....
در اون لحظه تمام وجودم شروع به یخ زدن کرد، فشردگی شدیدی در قلبم احساس کردم، بدنم شروع به لرزیدن کرد و نمی تونستم حتی روی پاهام بایستم، اما چشمام پر اشک شد وقتی که دیدم دختر بچه دو- سه ساله ای که تازه به راه افتاده بود به طرف تو اومد و گفت: بابا – مامان بیایید با من بازی کنید!!!
با وجود اینکه حرکت برام مشکل بود ولی مسیر مو عوض کردم و به سرعت به خونه برگشتم. بدون اینکه حتی یک کلمه با کسی حرف بزنم به اتاقم رفتم و درو بستم. در حال مرور گذشته ی تلخ خودم بودم که یاد حرفهای مادر بزرگ خدا بیامرزم افتادم که همیشه بهم میگفت قسمتت هر چی باشه همون می شه و من هیچ وقت قبول نمی کردم، اما حالا می فهمم که منو تو از اون اول هم قسمت هم نبودیم و نباید حتی به تو فکر می کردم .
با تمام این حرفا باز هم نتونستم خودم و قانع کنم، آخه نزدیک به 3 سال بود که تمام خواب و خوراکم توشده بودی و هر روز فقط ارزوی دیدنت رو می کشیدم . چه قدر ساده بودم، تمام این مدت عاشق کسی بودم که از همون روز اول منو فراموش کرده بود. ای کاش همونجا توی پارک می اومدم و بهت می گفتم که خیلی نا مردی، ولی نه، چرا؟ باعث تمام این اتفاقات خودم بودم .
روز بعد پیش رئیس شرکت رفتم و با خواهش و اصرار تلفن تو رو ازش خواستم، بهم گفت که تو سالهاست که برای این شرکت کار نمی کنی و فقط گه گاهی یکی از پروژه های آنهارو انجام می دادی، آخرین بار هم که باهاشون تماس داشتی نزدیک به شش ماه پیش بوده، به هر حال بعد از کلی گشتن تنها شماره ای که از تو داشت رو بهم داد. به خودم لعنت فرستادم که چرا همون روز های اول به جای پی گیری از کارمندای دیگه، سراغ رییس شرکت نیومده بودم.
یه هفته است که دارم با خودم کلنجار می رم که بهت زنگ بزنم یا نه، دلم نمی خواست حتی صداتو بشنوم. اما یه حسی بهم می گفت الآن زنگ بزنم بهتر از اینه که یه عمر خودمو سرزنش کنم.
حالا هم که زنگ زدم دلم نمی خواد حتی یک کلمه حرفی بزنی. فقط خواستم بهت بگم که این 3 سال به من چی گذشت و تو حتی یکبار هم سراغی از من نگرفتی وحالا می قهمم که چقدر اشتباه کردم، تو هیچ علاقه ای به من نداشتی در صورتی که من تمام این مدت رو فقط با یاد و خاطرات تو سپری کردم. تو ارزش اینو نداشتی که حتی برای یه دفعه بهت فکر کنم چه برسه به این که تمام زندگیم باشی. برای کلام آخر فقط بهت میگم « خدانگهدار ».
بیب بیب ............................. .
بوق تلفن نشون می داد که تلفنو قطع کرده بود. علی هم گوشی رو قطع کرد، در حالی که کاملا متعجب شده بود از روی کاناپش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن ، هوای اتاق براش سنگین بود در تراس رو باز کرد که هوایی بخوره ، هوا بشدت سرد بود ولی به هر حال از هوای خفه ی اتاق خیلی بهتر بود.
گیج شده بود حتم داشت که اشتباهی صورت گرفته شاید هدف اون خانوم مستاجرایی بودن که تا پنج ماه پیش اینجا زندگی می کردن. آخه اون هیچ وقت تو یه شرکت ای که رئیس و کارمند خانوم داشته باشه کار نکرده بود، از اون وقتی هم که یادشه با صمیمی ترین دوستش تو دفتر خصوصی خودشون کار می کردن، تازه تا حالا به کسی هیچ پیشنهادی هم نداده بود که حالا بخواد جواب رد بگیره ، آخه علی هیچ وقت فکر نمیکرد دختری پیدا بشه که اینقدر به پای عشقش بمونه و براش ارزش قایل بشه،چه برسه به اینکه برای رسیدن بهش تلاش کنه و به هیچ کس جز اون فکر نکنه.
تو تمام طول زندگیش هر وقت هر کسی مشکلی داشت بهش زنگ می زد و بعد از اینکه حرفاشونو کاملا گوش می داد در آخر سعی می کرد که مشکلش رو حل کنه و از این جهت همیشه از نظر همه فردی مورد اطمینان و عزیز بود و همه برای درد ودل کردن اونو بهترین و منطقی ترین دوست خود می دونستن. خود علی هم از اینکه می تونست کاری برای کسی انجام داده باشه خرسند بود. اما این بار کاملا فرق داشت، از طرفی با فردی مواجه شده بود که همیشه آرزو شو می کشید، از طرفی نمی دونست چی کار باید بکنه.
در بست و به طرف ضبط صوتش رفت تا آهنگ مورد علاقش رو گوش کنه. ضبط رو روشن کرد:
بیا بنویسیم روی خاک،
رو درخت ، رو پر پرنده،
رو ابرها!
بیا بنویسیم روی برگ،
روی آب، روی دفتر موج،
رو دریا!
بیا بنویسیم که خدا، ته قلب آیینه ست!
مثل شور فریاد یا نفس، تو حصار سینه ست! . . . .
یهو یادش آومد که اون فرد که حتی خودشو معرفی نکرد گفته بود که 3 ساعت بیشتر وقت ندارم. ساعت 10.30 بود. نکنه قراره برای همیشه از اینجا بره، نکنه می خواد خود کشی کنه. نفسش بالا نمی اومد فکر کرد که نکنه قسمت این جوری بوده که همچین اتفاقی بیافته.
ضبط رو خاموش کرد و به سرعت به سمت تلفن رفت ، شماره رو پیدا کرد موبایلشو برداشت وتماس گرفت. یکبار، دوبار، بر نمی داشت. نا امید نشد. دلش می خواست تمام تلاششو بکنه، یه حسی بهش امید می داد، احساس عجیبی داشت، قلبش بی امان ضربه می زد.بالاخره بعد از 5-6 بار تماس آخر یکی برداشت. از این موفقیت خوشحال شد ولی نمی دونست که چی باید بگه، سعی داشت تا مثل همیشه آروم و منطقی صحبت کنه تا بتونه به هدفش برسه اما لرزش بدنش اجازه نمی داد به خودش مسلط باشه.
صدای غمگین و گرفته ای که به سختی در می اومد گفت:
_ بفرمایید، بله، آلو، آلو ،.....
_ نه نه قطع نکنید، خواهش می کنم.
_بفرمایید با کی کار داشتید؟!
_ با شما.....
_ با من؟!! من شما رو می شناسم؟ خواهشا اگر کاری دارید بگید، آخه من زیاد وقت ندارم.
گرمی صدا بهش آرامش داد و تونست کمی خودشو جمع و جور کنه ولی هنوز ضربان قلبش تند بود، گفت:
_شما منو نمی شناسید، ولی خیلی خوب شمارو می شناسم و می دونم که الآن از چی ناراحتید و می دونم که چه ضربه بزرگی تو 3 سال گذشته خوردید، هر چند که اسم شمارو نمیدونم.
_ آقای محترم من نمی دونم که این اطلاعات رو از کجا بدست آوردید، ولی همان طور که گفتم اصلا وقت ندارم، یک ساعت دیگه هم برای همیشه از اینجا می رم دیگه هم هیچی تو این جا برام مهم نیست، نمی دونمم دونستن اسم من به چه دردی می خوره ولی به هر حال اسمم « مینا» ست.
شنیدن اسم مینا براش نشونه ی دیگه ای بود آخه همیشه توی تمامه تخیلاتش این اسم براش معنای خاصی داشت. نیروی چند برابری رو تو خودش احساس کرد. با حالت التماس گفت:
_خواهش می کنم نرید، خواهش می کنم. لااقل اجازه بدید قبل از رفتن شمارو ببینم. درسته این شهر خیلی چیزاش بده ولی هنوز می شه نقاط مثبتی رو توش پیدا کرد.
_ دلیل این همه خواهشتون رو نمی دونم ولی به هر حال من یه ساعت دیگه باید برم فرودگاه.
_ پس اگه اجازه بدید من می آم فرودگاه.....
_آخه!!! نمی دونم هر جور راحتید.
_چه جوری پیداتون کنم؟!!! می تونم با همین شماره تماس بگیرم؟
_ایرادی نداره
_ ممنون......
تلفن رو سریع قطع کرد و لباساشو پوشید و به سرعت به فرودگاه رفت.
حالا درست 10 سال از اون تلفن میگذره و مثل هر سال در این روزعلی با 3 شاخه گل رز سرخ به خونه میاد چونکه علی تمام زندگی شو مدیون همون 3 ساعته برا همین عدد 3 براش خیلی مقدسه. مینا هم مثل هر سال چشم به در دوخته تا عزیزترین کسش درو باز کنه وگلای سرخ رو همراه 3 بوسه تقدیمش کنه ولی مینا هیچ وقت ندونست که چرا 3عدد برای علی اینقدر مقدسه؟!!!
پایان
.......