لباس کثیف
مادرم داد زد : بیژن لباس هات رو بیار بنداز تو ماشین لباسشویی. منم طبق معمول همیشه با بی حوصلگی شلوارها و پیراهن های کثیفم رو جمع کردم و به طرف ماشین لباسشویی رفتم.پیراهن ها تو ماشین انداختم ،همین موقع بود که مامان دوباره با داد گفت: توی جیبات رو گشتی؟ کاغذی، پولی ، چیزی نباشه توش که بعدا شاکی بشی.منم که نهایت یه آدم تنبلم دست کردم و جیبهای 3 تا شلوار باقی مونده رو گشتم.توی آخرین جیبی که مورد بازرسی قرار دادم کاغذی تا شده بود.بازش کردم.توش نوشته شده بود 4 شنبه،4 بعد از ظهر پارک شبنم.اگه نیای یعنی من اشتباه می کردم و دیگه منو نمی بینی (روژان)
ساعت 3/30 بود و پارک شبنم با تاکسی 20 دقیقه با خونه ی ما فاصله داشت.من رفتم و اون هم اومد و تا الان با هم هستیم.الان نگار 5 سالشه و امشب 12 امین سالگرد ازدواجمونه.
نارنجی
همه داشتن دنبالش می گشتن.بچه ها همی کلاس هارو گشته بودن.آقای معلم و آقای ناظم هم همی راهرو ها و اتاق ها و حتی بالا پشته بون رو هم گشته بودن.بابای مدرسه هم خرپشته و تمام دستشویی ها رو گشته بود.نبود که نبود.انگار که آب شده و رفته بود زیر زمین.زیر زمین...زیر زمین.آره حتما تو زیر زمین بود.محسن رو وقتی پیدا کردن بیهوش بود.تو یه دستش دفتر انشاء پاره شدش بود و تو دست دیگش یه کاغذ چروکیده که توش با مداد قرمز پر رنگ نوشته شده بود: من به شغل پدرم افتخار می کنم،افتخار می کنم،افتخار...
فردای اون روز همه ی بچه ها لباس نارنجی پوشیده بودن...
بی بی
15 ساعت رانندگی مداوم.تقریبا دیگه خسته نبود.چون خستگی رو حدود 5 ساعت پیش پشت سر گذاشته بود.فقط می خواست برسه.اگر با همین سرعت 2 ساعت دیگه رانندگی می کرد شای به موقع می رسید.بی بی رو خیلی دوست داشت چون اون تنها کسی بود که از نظر رضا عاشق بود و رضا فقط عاشقارو دوست داشت.دیگه چشماش خشک شده بودن مثل لباش.تو تمام این مدت به یه چیز فکر می کرد و همش اون لحظه ی آخر رو تجسم می کرد.آخرین باری که بی بی رو دیده بود.بی بی براش دعا کرده بود و موقع رفتن بهش گفته بود: رضا جان تو رو جدت قسم،تورو به فاطمه ی زهرا قسم،تو رو به علی مرتضی قسم،تو رو به دل پاکت قسم از خونش بگذر.اون تقاص عملش رو پس داده،رضا بی بی رو این دم آخری راضی کن.اما رضا...احمد رو پای چوبه دار بردن و طناب رو دور گردنش انداختن که به رضا خبر دادن بی بی داره میره.رضا رضایت داد و پرید پشت فرمون.رضا بالاخره رسید و بی بی هم.دستش یه نامه دادن که توش نوشته بود: به خدا گفتم زندگیم بی خیر بود. این دم آخری منو باعث خیر کن.بخند رضا جان.خدا مال عاشقاست.
جریمه
سرعتش حدود 150 تا بود.بعد از 38 سال رانندگی حتی یکبارم جریمه نشده بود و می خواست بشه.زنش گفته بود تو عرضه ی جریمه شدن رو هم نداری چه برسه به طلاق دادن و اونم قول داده بود تا جریمه نشده خونه بر نگرده.بالاخره پلیس جلوش رو گرفت و اونم از خدا خواسته خودش مدارکش رو دودستی و بدون هیچ مقاومتی به پلیس داد.مامور پلیس بعد از دیدن مدارک و استعلام از مرکز با خنده گفت: شما به دلیل سابقه ی 38 سال رانندکی بدون حتی یک جریمه مورد بخشش قرار گرفتین و این بار از خطای شما چشم پوشی میشه.آقای راننده فردای اون روز در حال شستن ظرفها به گزارشی که از تلویزیون در مورد مرد بدون جریمه پخش می شد گوش می کرد
سید پیوند میرمشتاقی
*********************
جملات کوتاه
1- ماهیان می دانند عمق هر حوض به اندازه ی دست گربه است!
2- بگذار چهره ها دروغ بگویند دیگر عصا شناسنامه ی پیر نیست
3- آی باران مرا زیر و رو کن با دل من بیا گفتگو کن
آی باران ببارو از این خاک رنگ خونم گلی آرزو کن
4- خواب زنانه ایست به تعبیر گل مکوش
گل در زمین تشنه ما خار می شود
5- می دانی ای عزیز گامها همیشه سایه ی خود را مکیده اند
6- وقتی که آدم
در جرات تنها
در همت تنها
و در تنهایی تنهاست
از ازدحام خصم باک ندارد
7- کجاست شمع مراد آه تاب صبرم نیست چه سود آنکه بمیریم و برفراز آید؟!!
8- سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی ما را ز سر بریده می ترسانی؟
گر ما ز سر بریده می ترسیدیم در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
10- نهال بی ریشه پیوند نمی پذیرد
11- سنگ بلا که از زیر آسمان رسد اول به بال مرغ بلند آشیان رسد
12- زندگی نردبانی است که از اولین پله
اعتماد ترا سست می کند
این است زندگی
13- زندگی بی رفیق مرگ بی شاهد است
14- دوستان نزدیک نزدیکان دورند
15- ای دوست
این روزها با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است
16- قفل هم امیدیست
قفل یعنی که کلیدی هم هست
17- هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت!....
18- مرا مجال نگاهی به راه طی شده نیست که آنچه هست ،فرا روی و راه بسیار است
19- من کی ام گر خود شناسی داشتم کی ز خود بودن هراسی داشتم
20- بزرگترین درسی که می بایست بیاموزیم آن است که حتی احمق ها هم ممکن است حرفی برای گفتن داشته باشند.
21- برخی مردم حزبشان را به خاطر ارزش ها و باورهایشان، و برخی دیگر ارزشها و باورهایشان را به خاطر حزبشان تغییر می دهند
22- سازش کار به مانند کسی است که به تمساح غذا می خوراند به این امید که خودش آخر از همه خودره شود
23- هیچ تجارتی سودمند تر از پرورش فرزندان نیک نیست
24- سیاست به همان میزانت که مهیج و خطرناک است. در جنگ فقط یکبار کشته می شوی، در سیاست بارها.
25- بهای هیچ چیز گزاف تر از انتقام جویی نیست
26- بهترین خوبی آینده این است که هر بار فقط یک روز از آن می آید
27- نرم و آهسته صحبت کن وچوبی نیز به دست داشته باش همواره کارت را پیش خواهی برد
28- برای برخی از مردم هیچ چیز دردناک تر از فکر کردن نیست
29- هشیاری ابدی آری این بهای آزادی است
30- کمک به آنان که به خود کمکی نمی کنند بیهوده است
31- آیا هنگامی که دشمنان را با خود دوست می کنم آنها را از بین نبرده ام|؟
32- به همسایه ات عشق بورز ولی پرچین های دور حیاطت را نیز فرو نریز
33- چنان فرهیخته بود که «اسب»به نه زبان می دانست،و چنان نادان و بی خبر که گاوی خرید تا بر آن سوار شود
سید پیوند میرمشتاقی
و
سید محمود طباطبایی