_ درد نکش، تحمل نکن، فریاد نزن.
نگاه نکن ،لبخند نزن، دوست مدار.
حس نکن، رنج نکش، اشک نریز.
نخوان ، نبین، نشنو.
...
اینجا زمین است، زمین خاکی، تنها خاک جهان،...
و اینها قانون خاک .
و اتفاقی نیست که تو از ازل در این خاکی بزرگ سقوط رها شدی، تو به خاک زنجیر شده ای،
و چه می گویم؟! اصلا از خاکی - نمی توانی انکار کنی که به چشم دیده ای در خاکت می گذارند و خاک می شوی... - پس تو از خاکی وخاک از تو، خاکی خاکی خاکی ...
پس قانون خاک تو را شامل می شود، در برت می گیرد، اجرا میشود بی آنکه بخواهی یا بدانی.
[انسان همچنان ساکت است و استیصال در چشمانش موج میزند]
_ یعنی...! اما...؟!
_ بله، این سرنوشت توست، اما و اگر ندارد، تو محکوم به این پایانی، اگر نپذیری تمام عمر در عذاب خواهی بود - بیهوده – جانور خاکی بیچاره...
[ انسان هنوز ساکت است و فرشتگان، بهت زده به او می نگرند.] [و خدا...] [ و انسان که پاسخش را در چشمان خدا جستجو میکند...]
[... ناگهان این انسان است که فریاد می زند!!! ]
_ نه! من این قانون را نمی خواهم! تسلیم نمیشوم،! سر خم نمی کنم! من غیر از این خاکم !
من فریاد می زنم، نعره می کشم، اعتراض می کنم، ببین...!
می خواهم بخندم، بگریم، بفهمم، بخوانم، بشنوم، ببینم، رنج بکشم، تحمل کنم، بجنگم، پیروز شوم ، افتخار کنم، احساس کنم، دوست بدارم...
پس خاکی نیستم، من خود را از این خاک نجات می دهم، نمی گذارم که خاک مرا احاطه کند، مرا مسخر خود کند، مرا شکست دهد...
نه، من برای همین خلق شده ام، برای آنکه خاک را رها کنم.
آری تنم خاکی است اما من چیزی دارم که توی نادان از درک آن عاجزی، چیزی غیر از خاک...
افسوس که نمی توانی بفهمی! جانور آتشی بیچاره!
این که تو می بینی خاک است اما آنچه من می بینم وجودی است از روح خدایم، تو این سفال خالی را می بینی و من آن هدیه ی مقدس و یکتای پروردگارم را، و او تنهایم نمی گذارد.
[ و رو به خدا و چشم در چشم خدا تکرار می کند] می دانم که اوتنهایم نمی گذارد...
[ لحظه ای سکوت و...] [ ...و اینجا فرشتگان سجده می کنند...]
سارا ایمانی