تبليغاتX
سرویس ادبیات نشریه دانشجویی پژواک - مرد یخی

همیشه تصویرمرد یخی اذیتم می کرد. اونی که فراموش شده بود، اونی که یخ زده بود... . می ترسیدم، می ترسیدم  فراموش بشم، می ترسیدم منم یخ بزنم!این ترس با من بود، همیشه... همه جا... هر لحظه. از زمستون بدم میومد. برف که میومد، ته دلم خالی می شد، فراموش شده بود... یخ زده بود...، گریه ام می گرفت. یه روز برف بارید، باید می رفتم تو برف ... تو سرما.... از ترس چشام پرشده بود، اما جرٲت باریدن نداشت، یخ می زد!

بهش گفتم ... به دوستم، به تنها دوستم... بزرگ بود... خیلی. نگام کرد، هیچی نگفت. این جمله ها رو که بارها شنیده بودم،...بچه ننه .... کوچولو... ترسو...، نگفت. فقط نگام کرد.دستشو گذاشت کنار صورتم، نگاهشو به چشمام هدیه کرد. داغ بود، گرم شدم . سرما یادم رفت. گفت نترس، من هستم! همین بسم بود...!

از اون به بعد زمستون رو دوست داشتم ، به خاطر دستش، به خاطر نگاهش...! منتظر باریدن برف بودم ،تا بشنوم ، تا نترسم، از فراموش شدن، از یخ زدن.... چون اون هست، همیشه هست.

سال ها گذشته. بازم داره برف میاد. گرمی اش رو حس می کنم، صداش تو گوشمه ، هر چند ازم دوره، خیلی وقته که پیشم نیست ، اون ترس مرد یخی رو ازم گرفت. رفته بیرون، بیرون از خونه. خیلی وقته که منتظرم بیاد. بیاد و باهم باز به سرما بخندیم. برف شدیدتر شده، می ترسم بیرون از تنهایی سردش بشه. نکنه دست گرمش سرد بشه!

می دونه که داره برف میاد. باید برم پیشش. اون که نمیاد، از بس که روزگار بی معرفتش کرده! باید تو برف ، تو سرما... برم پیشش. راه می افتم... می رم .... می رم... بالاخره رسیدم. کنارش می شینم، نگاهش گرمه. دستمو میذارم روی سنگ، کنار صورتش، سرد شدی که ، الان گرم می شی ... نترس، من هستم!

                                                                                                                        ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:16 توسط سئویل نیکنام |