خیال
کار جان دادن برای یار کم باشد اگر
او کند بر عاشق خود لحظه ای هم یک نظر
منکه در وصل به او از جان خود بگذشته ام
زین سبب دیوانه گشتم بهر او بنشسته ام
در خیالم تا که من با او شوم یک همنشین
همنشینی که ندیده بر خودش در این سنین
من که دراین گیرودارعشق بازی مانده ام
ازخودم هرچه که بودش دوست رامن رانده ام
یار من در ماورای هرچه افکار تهی است
منکه حقم من بر اینم او یگانه منجلی است
یار من در پشت پرده عشوه ریزی میکند
زلف و رویش را بدین گونه به من رو میکند
هرچه حرف برون بیاید زان دهان گویی دراست
خوش به حالش آن خوش اقبالی که با او دمخوراست
هر چه یارم گویدم حلقه به گوشش می شوم
مثل روحی در بدن بسته به او من می شوم
من در این گیتی به جز یارم به چه خوش باشم؟
چون بباشم من به فکرش این چنین بشاشم
دلخوشم تنها که یک شب اوشود مهمان من
می شود آن شب دوا دردهای بی درمان من
من به مانند گدایی در ره شاه نشین
می زنم فریاد کی یار دمی من را ببین
می کشم آن چشم ناپاکی که کرد بر او نگاه
گریه ی او لا جرم بیهوده باشد زین گناه
من خراب یارمو حالم نباشد بس درست
ریشه ام در دوریش باشد شود هر روزسست
این همه مجنون بدن فرقی به لیلی می کند
رای او نسبت به من تغییر خیلی می کند
کی شود آخر بیاید او دمی در این سرا
تا ببیند عشق او بشکسته است پشت مرا
یا که اینها خواب بود لیلی ام افسانه بود
این همه خون جگر خوردن بسی عبثانه بود
************************************
شهید
سبک بالان عاشق پر گرفتید
مناجات و دعا از سر گرفتید
گذشتید از خود در راه یاری
کمک ازاکبر و اصغرگرفتید
برای حفظ آب و خاک میهن
شبانه روز را احیا گرفتید
درآن معرکه ی توپ و مسلسل
ز اعضای بدن امضا گرفتید
در آن صحرای داغ و پر تلاطم
سراغ از دشمن بعثی گرفتید
به وقت حمله چون شیر دلیری
نشان را سوی آن عدوا گرفتید
به وقت دادن آذوقه و نان
همان لحظه پی صحرا گرفتید
درآن دوران بودند دیگران خواب
سراغ از یوسف زهرا گرفتید
برای جان سپردن در ره عشق
زمین در زمان دعوا گرفتید
پس از رفتن به اوج آسمانها
به پیش مرتضی ماوا گرفتید
حامد قاسمی