تو ی پارک نشسته بودم مورچه ها به ردیف داشتن از جلوم رد میشدن با خودم گفتم که چه طوری ،آخه چه طوری میشه میشه اینا رو دید و دوباره با همان دیدقبلی به زندگی نگاه کرد !!!!!!!! فکر کردم این مورچه ها درباره ی ما چی فکر می کنن ،اصلا به ما فکر میکنن ،اصلا این قدر که ما خودمون رو بزرگ می بینیم واسه اونا اهمییت داریم !!!!!!!!!! هر کدومشون سرش تو کار خودش بود و هر وقت یکی از اونا واسه دونه بردن کمک میخواست بدون فکر و وقفه همه می رفتن کمکش ، همه باهم اتحاد داشتن و حتی یه لحظه هم از پا نمی ایستادن آ خه مگه چقدر انرژی دارن چه وقتایی استراحت می کنن شاید استراحتشون از اون وقتی شروع میشه که پای یه آدم یا چرخ یه ماشین از روشون رد بشه اون وقت دیگه تا ابد میخوابن و استراحت میکنن....
جثه ی اونا در برابر ما اصلا به حساب نمی آد ولی خیلی از اونا بهتر وبیشتر از ما معنی همکاری واتحاد ،معنی دوستی ومحبت معنی برای هم زیستن رو فهمیدن !!!!!! چه طور میشه این مورچه هارو دید وندید!!! ،صدای گنجشکان رو شنید ونشنید!!! چه طور میشه این همه نشانه های وجودش رو دید و باز هم پرسید که خدا کیه و واسه چی باید شکرش کنیم ! این یه سوالیه که همه بالاخره جوابشو می فهمن ولی بعضی ها مثل من وقتی جوابشو میفهمیم که چرخ ماشین زمان از رومون رد شده و دیگه وقتی واسمون نموده اون موقعه که معنی خیلی چیزا رو می فهمیم ، میفهمیم که یه جواب سلام دادن ِ به قول ما نا قابل چه قدر ارزش داره و یه دل شکستن واسه منفعت خودمون چه قدر ، می فهمیم که کی وقت کار و تلاشه و کی وقت خواب ، و بالاخره می فهمیم که راننده ی اون ماشین زمان که از رومون رد شده خودمون بودیم و........
میشود خوب نوشت، خوب شنید میشود خوب در آن لحظه همه را فهمید
لیکن آن چیز مهم است که تا آخر عمر بنوشت و بشنید و فهمید
نویسنده :ابراهیم صادقیان
مفهوم شعر : میشه این مطالب رو خوند و همون لحظه هم فهمید اما چیزی که ارزش دارد اینست که اونها رو تا آخر عمر از یاد نبریم .
البته اينكه مفهوم شعر رو بگذاريم... نظر جمع مهمه.
ت: خیلی سعی کردم خلاصه بشه، ولی هر بخشی رو خواستم حذف کنم، دلم نمی اومد.
میان دو تاریخ 14/11/1345 و 15/10/1313، شاید تنها پل پیوند، نام زنی باشد که به حق«خاتون بزرگ شعر ایران» نام گرفته است.
دنیای کودکانه فروغ بسیار زودتر از دیگر کودکان پایان یافت، با آغاز مدرسه و تحصیل آن دنیای پر نشاط و پرنور جای خود را به دنیای واقعیت های خشک و زشت سپرد. بعدها فروغ در سوگ روزگار کودکی چنین می سراید:
ای هفت سالگی
ای لحظه شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت در انبوهی
از جنون و جهالت رفت.
فروغ در 16 سالگی، عشق زمینی را تجربه کرد.سال 1329 او در حالی که در کلاس هفتم درس می خواند، دلباخته نوه خاله خود پرویز شاپور گردید، مردی که با 15 سال تفاوت سن، عاشق فروغ شده بود.
این دو علیرغم مخالفت های اولیه خانواده و فامیل با یکدیگر ازدواج کردند .پس از ازدواج در سن 17 سالگی اولین مجموعه اشعار فروغ با نام «اسیر» منتشر شد.
اختلافات فروغ و شاپور به آن درجه از جدیت رسیده بود که حتی تولد پسری به نام «کامیار» که فروغ سالین باقی عمرش را در حسرت دیدار وی می سوخت، نیز نتوانست مانعی برای جدایی آنها باشد.شاید این جدایی را بتوان به معنای گزینش ناگزیر بین شعر و زندگی خواند و فروغ گستاخانه شعر را برگزید.و تاوان سخت این گزینش را با دوری 16 ساله خویش از پسرش باز پرداخت.
«ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد» آخرین مجموعه شعر فروغ است که پس از مرگ او چاپ شد.فروغ در این مجموعه لبریز از سوال و همچنان کاونده، گویی به پیشواز مرگی نا به هنگام می رود:
به مادرم گفتم:«دیگر تمام شد»
گفتم:«همیشه پیش از آنکه فکر کنی
اتفاق می افتد، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم »
سرانجام آخرین خشت پیوند تاریخ پانزدهم دی ماه 1313 ساعت چهار بهداز ظهر دوشنبه 24 بهمن 1345 بر جای خویش نهاده شد.
فروغ آخرین ناهار عمر خویش را در کنار برادرش محمد فرخ زاد صرف کرد.ساعت 3 بعد از ظهر پیشنهاد محمد را مبنی بر رساندن وی به استودیو گلستان فیلم بدلیل رانندگی محتاطانه برادرش رد کرد و سپس با اتومبیلی که از سوی استودیو برایش فرستاده بودند راهی شد. وی که عاشق سرعت بود در مسیر خود وقتی مشاهده کرد که ماشین حامل بچه های دبستان شهریار قلهک جلوی او پیچید برای گریز از تصادف با اتومبیل کودکان، به شدت ترمز نمود ولی اتومبیل وی از مسیر منحرف گردید و سر فروغ به دلیل شدت ترمز به شیشه جلو اتومبیل اصابت نمود. شدت ضربه به حدی بود که فروغ و پیشخدمت گلستان فیلم که در صندلی عقب ماشین نشسته بود به بیرون پرت شد. سپس سر فروغ به جدول کنار خیابان برخورد کرد و شکست. در بیمارستان نیز از تلاش پزشکان نتیجه ای حاصل نشد و فروغ به ابذیت پیوست.
فریدون فرخزاد در بهمن 1347 این چنین می گوید:«آخرین حرفش را به یاد می آورم، آخرین حرفش را که تا اعماق روح من چنگ می انداخت: (من آرزوی دیگری در دنیا ندارم، احساس می کنم همه آرزوهایم برآورده شده است، ولی نمی دانم، یا شاید فکر می کنم، آدم اگر آرزویی نداشته باشد می میرد و این واقعا وحشتناک است. خیلی وحشتناک. می ترسم پسرم را نبینم، این خیلی وحشتناکتر است...)»
و عاقبت پسرش را ندید و مرد!
احمد شاملو برای فروغ می گوید:
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان
می گذرد
متبرک باد نام تو!
شب را و روز را
هنوز را...
