امروز جمعه است. ميگن ايران بازي داره، و مي خوام برم ورزشگاه!
صبح که از خواب بلند ميشم، اولين چيزي رو كه مي بينم، يه سوسكه كه روي ديوار داره واسه خودش عرض اندام مي كنه و گويا ديوار خونه ي ما رو با ديوار خونه ي خودشون اشتباه گرفته!!! از جام پریدم و هوار کشیدم! با استفاده از یک فروند دمپايی که تو اتاقم بود ازش پذیرایی کردم. شدت برخورد دمپايي با بنده خدا سوسكه به قدري بود كه مامانم از اون سر خونه بيدار شد وگفت: "چه خبرته كله صبح؟! پاشو برو نون بگیر... واسه صبحونه نون نداریم!" گفتم: "چشم! بذار اول تكليف اين يارو سوسكه رو مشخص كنم، بعد!!!"
براي كسب يه لقمه نون از خونه زدم بيرون! گويا دیشب بارون اومده بود، و همه جا خیس بود. داشتم تو پیاده رو واسه خودم راه میرفتم، که یکی از برادران اراذل و اوباش که پشت ماشینش هم چند تا شعار نژادپرستانه نوشته بود، با ماشین "مدل بالا نما"ش به صورت ويژ كنان، از کنارم رد شد. به خودم نگاه کردم دیدم، بللله... هرچه آب تو چاله بوده ریخته رو لباس هام!
برگشتم خونه لباس هام رو عوض کنم که مامان سرم داد کشید "باز که تو برگشتی؟!" ماجرا ر وبراش تعريف كردم و لباس هام رو عوض کردم و دوباره راه افتادم.
تو راه نونوایی دیدم دو تا برادرِ دوست و برادرِ(!) افغانی، افتادن به جون هم و همدیگر رو میزنن. یکیشون با كله رفت تو صورت اون يكي و اون يكيه هم با مشت گذاشت پاي چشم اين یکی!!! خواستم جداشون کنم که متوجه شدم، دعوا نيست! بلكه دوستان دارند كله صبح با هم شوخي مي كنند!!!
خلاصه رفتم نونوايي! وایسادم ته صف و بعد از گذشت اندك زماني (چیزی در حدود يك ساعت ونيم) دوست خوب نونوا گفت که آقا نون تموم شد!!! بعد از هزار تا جنگ و دعوا 2 تا دونه نون گرفتم که تو خونه، مامانم زندم بزارتم!!! رفتم خونه .یواشکی نون ها رو گذاشتم روي میز ناهار خوری و فرار کردم!
نزديك ظهر شده بود! يكي دو ساعت ديگه بازي شروع مي شد. سریع رفتم ایستگاه مترو کلی هم تو صف خرید بلیط معطل شدم...
...اومدم سوار مترو بشم که دیدم توي سالن جا نيست چه برسه به داخل واگن ها!!! با هزارو یک بدبختی تونستم سوار قطار بشم. از مترو که اومدم بیرون احساس کردم 2-3 کیلويي لاغر شدم.
عزم رفتن به داخل استاديوم كردم. از اونجايي که برای ورود به هرجایی چندین راه وجود داره و راه هاي دوم و سوم بهتر از راه اول جواب ميده، قاچاقي رفتم قسمت بالا نشستم. آخرهاي نيمه اول رسيده بودم! ايران هم 1-0 عقب بود! تماشاچي ها يك صدا خانواده مربي رو تشويق مي كردن!!! بازی به دقيقه هفتاد رسيد!!! براي كسب يك ماشين به مقصد آرياشهر، اومدم بیرون! كلا 25 دقيقه از بازي رو ديدم! احساس کردم توي اين 25 دقيقه، 3-4 تا فحش جدید هم یاد گرفتم!
تو راه برگشت هم با مشكلي بسي بيشتر از موقع رفت، برگشتم و خسته و كوفته توي خونه فقط خوابيدم! اخبار تلويزيون رو هم نگاه نكردم! آخرش هم نفهميدم بازي چند-چند شد!!!
ديدم هيشكي داستان نمي نويسه و اين شماره بحران داستانيسم مجله رو در بر گرفته، يك داستان بي نام و نشان رو بازنويسيِ طنز كردم تا واكنشتون رو ببينم. براي اين كار هم دو دليل داشتم:
1. داستاني كه نوشته شده توسط خودم مي بود زياد جالب در نمي اومد.
2. اين كار حداقل از نظر خود من كار جديدي بود...
...
روزی باباهه خسته و کوفته از سرکار برگشته بود. با بدبختی(!) در رو باز کرد. مثل همیشه بچه اش رو دید! دیگه حالش از این صحنه داشت به هم می خورد!!! ولی این دفعه فرق می کرد! بچه اش اومد پیش باباش و گفت: بابایی! بابایی! تو هر ساعت چند تومن کار می کنی؟
باباش هم عصبانی شد و گفت: "پدر سوخته! به تو چه؟ می خواهی چیکار؟ باز می خوای من رو تیغ بزنی؟ برو گمشو اتاقت ببینم! جوجه واسه من شاخ شده!!!"
بچه هه که خیلی ضدحال خورده بود رفت اتاقش! اون طرف هم باباهه هنوز عصبانی بود. "فسقلی! چه سوال های می پرسه؟! می خواهی چیکار من ساعتی چند کار می کنم؟ من خسته و کوفته توی روز آسفالت میشم بعد باید بیام اینجا به چه سوالایی جواب بدم؟"
ناگهان ندایی توی گوش باباهه پیچید! " مرتیکه! چه وضع برخورده؟ خجالت نمی کشی؟ بزنم بترکونمت؟ بچه هه گناه داشت آخه! سنگدل! مثلا بچه ات بود!!!"
باباهه بعد از یک حرکت ویبره ای، متحول میشه و میره در اتاق بچه اش!
- پسرم! بیا ببینم چی می گفتی؟ می خواستی چیکار؟
- برو بابا! حوصله ات رو ندارم!
- هوی! ناسلامتی من باباتم!!!
- خوب! بیا تو ببینم چی میگی؟
- واسه چی اون سوال رو پرسیدی؟
- حالا تو بگو!
- ساعتی 10 هزار تومن! می خواهی چیکار؟
- من 10 هزار تومن جمع کردم. می خواستم بهت بگم این "ده هزار تومن" و فردا یک ساعت زودتر بیا، خبر مرگمون با هم شام بخوریم!!!"
- بابایی! من معذرت می خوام اگه باهات بد برخورد کردم؟
- برو بابا! / پایان! /