اين خصلت شب بود كه من تاريك و بي رنگ مانده ام
اين فطرت عشق بود كه من تنها و دل تنگ مانده ام
اين سنگ صبوري كه نشنيده برايم آب شد
اين حسرت ديداري كه در كاسه ي چشمم قاب شد
اين صداي مردماني دمادم مي رسد بر گوش من
اين همان رنج گراني سراسر مي زند بر دوش من
اين همان اشك صغيري شبنم مال و تنت
اين شود سيلي عظيم از جا كند پيراهنت
اين خزان رنگي دل به الوانش نبند مي رود
زمستان مي شود برف جامه اي سپيد بر تو مي تند
مي شود آغاز قسط و عدل از ديار دور ها
روز روشن مي شود ظلمت شب در ميان نور ها
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط حمیدرضا طهرانی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2 توسط حمیدرضا طهرانی
|
به اشكهايم قسم من ديگر گريان نيستم
هر چه ميبارد ببارد بي مهابا ايستم
به سياه گويم سپيد به سپيد هم سياه
هرچه رنگ است پاك كن در بين رنگها نيستم
روحم بي رنگم و بي قل و غش
جسته ام ديگر در اين دار مكافات نيستم
زدستم خسته مي شد رهايم كرد آخر
قفسم بود در اين دنيايبد ميزستم
ميكنم پرواز به سوي نا كجا آباد ها
آزادم در اين هفت آسمانها نيستم
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2 توسط حمیدرضا طهرانی
|