تبليغاتX
سرویس ادبیات نشریه دانشجویی پژواک
طوطي و بلبل

نه طوطي باش كه گفته ديگران را تكرار كني و نه بلبل باش كه گفته خود را هدر دهي
.. سعيد نفيسي ..

زن

من به هيچ زني برخورد نكرده ام كه چيزي ازبزرگي در او نباشد
.. موريس مترلينگ ..

درخت

من ميخوهم كاملا شبيه يك درخت باشم.ميخواهم همواره نمو كنم.از بالا ميوه هايي داشته باشم و از پايين با استحكام روح و ريشه خود را در اعماق زمين فرو برم تا بتوانم بزندگاني عملي خود روش و نيرويي بدهم
.. بتهوون ..


با خودت صادق باش و نگران آنچه ديگران درباره ات فكر مي كنند نباش .

تعريفي را كه آنها از تو دارند نپذير ، خود ، خودت را تعريف كن...

 *************

براي اينكه بزرگ باشي، نخست كوچك بودن را تجربه كن ...

 

  ************

نشان اهل خدا عاشقی است، با خود دار که در مشايخ شهر اين نشان نمی بينم.

 

هنگامى که بر دشمنت پیروز شدى عفو را شکرانه این پیروزى قرار ده

حضرت مولا (ع)

 

اینکه انسان بتواند چیزهایی را که سبب آزار دیگران است درخود از بین ببرد ، هنر است

گوگول

آنقدر شکست خوردم که راه شکست دادن را آموختم

ناپلئون

مردم از ترس شکست می بازند

ناپلئون


اگر همه می‌توانستند از استعدادهای خود درست بهره بگیرند، دنیا همان بهشت موعود می‌شد که همه می‌خواهند                           

محمد زکریای رازی

هیچ کاری برای انسان سخت‌تر از فکر کردن نیست

آلبرت اینشتین

دروغ در دوی سرعت شرکت می‌کند، اما راستی در دوی ماراتن

مایکل جکسون ( موسیقی دان و خواننده)      

                                         *************************

                                               

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟

پاسخ دادم : بلی.

فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد

خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.

‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!

‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم.

‏در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟

جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند

گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی

                                                                                                                    الهه صومی

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 19:24 توسط سئویل نیکنام |

دستم بوی گل میداد، مرا به جرم گل چیدن گرفتند و محاکمه کردند...ولی هیچکس با خود فکر نکرد که شاید من گلی کاشته باشم.

 

برقص،

گویا هرگز کسی تو را نمی بیند.

عاشق شو،

گویا هرگز کسی دلت را نشکسته است

و

زندگی کن...

گویا بهشت اینجاست.

                                                                                               مارک تواین

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد، تو نه در دیروز نه در فردا، ظرف امروز پر از بودن توست.

 

                                                                                             زهره جعفری

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:22 توسط سئویل نیکنام |

«طرح خيال»

در خيالِ كوچكم باز از سَمَن افتاده طرحي     

                  كزبرايش ميتوان صدها بيان آورد و شرحي

شرحي از نو گفتن و غنچه ميان بوتۀ خار       

           شرحي از آرامش رود از ميانِ جست و هموار

گفتن كهنه به سالِ سنگِ خون آلودِ غم   

             كين چني‍‍‍‍ن آرامش از بَر مي برد با يك رَجَم

راههاي تنگ و تاريك تا چُنان معراجِ نور  

           رويَتِ يك راهوار  از  سر به پا  شوق و سُرور

از همه سرنَشتر غَو  در  ميان  بي  كلامي

           سخن  از  عشق  گفتن  در  ميان   شرمساري

به نرمي راه رفتن در  ميان  راهِ  مهتاب  

           جهان با اين فراخي مَنظرش در نورِ شب تاب

تو شرحي نو بياور در خيال خود به مستي

            كه  مستي  از   سَمَن آيد  و  از شهيادِ  هستي

                                           ************************* 

كاش بر ساحل شب

رنگ صداي تو...

بسان ،

گره موجي جوشان،

قطره اشكي لرزان،

از سر چشم حزين،

بر تب گونه سرد،

فكني و تو نپرسي ز ادب:

در گل خاطره ها رنگ اقاقي نشكفت؟

ومن از روي نجابت بتو گفتم : آري!!!

دل من در سبد خاطره ها حيران است...

بمثال دل تو...

اي همه رنگ اقاقي گل خاطره ها....

 

                                                                                     مهدي توفيقي فرد 

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 0:11 توسط سئویل نیکنام |

به نام خدا

ساعت 9 شب یکی از روزهای سرد زمستانی بود. بعد از کلی خستگی شب که برگشت مثل هر شب بعد از اینکه لباساشو عوض کرد وارد آشپز خانه شد، یه لیوان چای برای خودش ریخت و روی کاناپه جلوی تلویزین ولو شد، تلویزین رو روشن کردو تمام کانالهاشو زیرو رو کرد ولی مثل همیشه هیچ برنامه ای نداشت، روی یک شبکه گذاشت و منتظر شد تا شاید یکی از اون سریالهای آبکی هر شب رو نشون بده.

از روی میز روزنامه ای رو که خریده بود باز کرد و تمام صفحاتشو از فرهنگی و ورزشی گرفته تا سیاسی و اقتصادیش همرو ورق زد و تمام تیترهاشو خوند اما جز حرفای صد تا یه غازی که همشم دروغ بود هیچ چیزی برای خوندن پیدا نکرد. روزنامه رو به کناری انداخت و به همون تلویزیون خیره شد مدتها بود که به این تنهایی عادت کرده بود و با تلویزیون ووسایل خونش خو گرفته بود.

به کتابخونش سری زد تا شاید مثل همیشه با خوندن یکی از کتابهای قدیمی خودش خستگیش در ره. از توی قفسه کتاب میرزا رو برداشت واومد روی کاناپه نشست ، به جلدش نگاهی انداخت ، آخه این کتاب رو خیلی دوست داشت. همینکه اومد بازش کنه و اولین صفحه از اونو بخونه ناگهان تلفن زنگ زد، حتما مادرش بود آخه همیشه بهش زنگ می زد تا حال یدونه پسرشو بپرسه، شماره رو نگاه کرد ولی آشنا نبود.تلفن رو برداشت.

_ بله، بفرمایید!!!

_ سلام، ببخشید که مزاحم شدم، خوبید؟

صدای یک خانم بود، و طوری صحبت می کرد که انگار سالهاست همدیگرو می شناسن، ولی هر چه فکر کرد و با خودش کلنجار رفت نتونست بفهمه که قبلا این صدا رو شنیده یا نه. تا اومد بپرسه که با کی کار دارید، صدا گفت:

_ هیچی نگو!

_بله!!!

_ گفتم هیچی نگو، من فقط می خوام حرف بزنم، حرفهایی که سالهاست می خوام بگم و نتونستم بگم. اما الآن 3 ساعت بیشتر وقت ندارم، پس بذار فقط من حرف بزنم.

 

علی که کاملا گیج و مبهوت شده بود ساکت شد وتلویزیون رو هم خاموش کرد تا شاید بتونه بفهمه قضیه از چه قراره، که گفت گوش می دم بفرمایید ولی قبلش می شه خودتون رو معرفی کنید؟

_ گفتم که چیزی نگو منو می شناسی، البته حتما یادت رفته ولی آخرش امیدوارم همه چیز یادت بیاد.

چهار سال پیش بعد از اینکه یکی دو سالی بود که با هم همکار بودیم و هر روز سر هر پروژه کلی با هم جر و بحث می کردیم و آخرش هم به هیچ نتیجه ای نمی رسیدیم، ولی اون روز تو با هر حرف من موافقت می کردی. حدس می زدم که باید اتفاقی افتاده باشه. تا اینکه بعد از ساعت اداری از من خواستی تا باهام صحبت کنی. من هم قبول کردم  چون هیچ وقت فکر نمی کردم فرد دست و پا چلفتی چون تو غیر از مسایل مربوط به پروژه به خواد با من کاری داشته باشه. ولی من قبول کردم چون منم تو تمام این مدت همون فکری رو می کردم که تو میکردی اما ای کاش هیچ وقت قبول نمی کردم ، ای کاش باز هم باهات دعوا می کردم.

هول شده بودی، دست و پاتو گم کرده بودی و تمام وجودت می لرزید، کاملا بچه گانه طوری که انگار می خواهی به پدرت بگی تابرات یه بستنی بخره ، پیشنهادت رو به من گفتی، و از من خواستی تا برم و فکر کنم و یکی دو روز دیگه بهت جواب بدم.

بعد از اینکه از من خداحافظی کردی تا خونه پیاده اومدم تا مثل همیشه کمی فکر کنم. دلم می خواست همون جا جوابتو بدم ،آخه خیلی ازنوع گفتنت عصبانی شده بودم، می خواستم بهت بگم که خیلی بچه ای و هنوز برات زوده در مورد این مسایل بخواهی حرف بزنی، اما ته دلم چیز دیگه ای می گفت. آخه منم تو تمام این مدت تمام افکارم متوجه تو شده بود. کاملا می شد از پشت اون چشمان گرد و مشکی که همیشه یک برق محبت درونش نهفته یود متوجه شد که در دل نازک و کودکانه تو چی می گذره. اما هیچ وقت به خودم اجازه ندادم حرفی بزنم ، آخه می ترسیدم که نکنه در موردم بد فکر کنی، و همیشه سعی کردم که با جر و بحث  کردن باهات، بهت بفهمونم که چی فکر می کنم اما مطمئن هستم که تو هیچ وقت متوجه رفتار من نشدی!!!

با وجود اینکه همیشه از نظر من آدم منطقی و با شخصیتی بودی که فکر می کردم تمام کارهارو به بهترین نوع ممکنش می تونی انجام بدی، اما هرگز فکر نمی کردم روزی بتونی در این مورد با من حرف بزنی اونم به این شکل ساده ولی همانند تمام کارهات از روی صداقت. در هر صورت خیلی خوشحال شده بودم، با تمام وجود فکر کردم اتفاقی که دو سال آرزوشو می کشیدم بالاخره به واقعیت پیوست.

ولی نمی دونم چرا بر خلاف اینکه تواز روی صداقت و خیلی ساده تمام حرفاتو به من زده بودی خواستم کمی شیطنت کرده و مثل تمام دخترهای دیگه رفتار کنم، غافل از اینکه تو با تمام پسر های دیگه فرق داشتی، ولی من نتونسته بودم این موضوع رو بفهمم.

دو روز بعد، روز شنبه، تمام طول روز تو حتی یک کلمه هم حرف نزدی و فقط مشغول کار بودی. در آخر روز پیش من اومدی و باز با همون نگاه همیشگیت که آدمو بی حرکت می گذاشت، به من خیره شدی و منتظر بودی تا یه جواب منطقی بشنوی اما من بدون هیچ فکری که چه اتفاقی ممکنه بی افته گفتم: « ما به درد هم نمی خوریم ».

ولی تو بدون اینکه حرف اضافه ای زده باشی نگاهت رو به آسمون انداختی و فقط گفتی شرمنده وببخشید که ناراحت تون کردم، و  در حالی که بر می گشتی که بری گفتی: « خدا نگهدار».

از اون روز به بعد حتی یک روزم به شرکت نیومدی و فقط یکی از اعضای شرکت رابط شده بود تا پروژه هاتو بیاره و تحویل بده. من فکر می کردم با این حرف کاری کرده ام که تو هر روز با یک شیوه متفاوت بیایی و با من صحبت کنی و با اصرارات  بتونی بعد از تمام انکارای من،  قانعم کنی. اما هرگز فکر نمی کردم که بری و دیگه حتی پشت سرت رو هم نگاه نکنی و حتی حاضر نشی منو ببینی چه برسه به اینکه با من حرف بزنی،اونقدر بهت بر خورده بود که حتی تنها تلفنی رو که ازت داشتم رو هم واگذار کردی ویگانه نقطه ی امید منو قطع کردی  و بد ترین روزهای زندگی رو برای من آغاز کردی.

تمام تلاشمو کردم که فقط یکبار باهات روبرو بشم و همه چیز و برات توضیح بدم و بهت بگم که چقدر بهت علاقه داشتم و دارم. از هر کسی که فکر می کردم آدرسی ازت داره خواهش کردم ولی هیچ کس نشونی یا حتی تلفنی از تو نداشت یا نخواست به من بده و من هیچ راهی برای رسیدن به تو نداشتم.

تو تمام این 3 سالی که گذشت حتی یکبار هم نتونستم به تو و اون روز وحرف هایی که زدم فکر نکنم، و اون جمله ای که تو رو اینقدر ناراحت کرد، بعد از اون روز برای هر  پیشنهادی که می شنیدم به کار بردم وتمام خواستگارا مو رد کردم چون همیشه فکر می کردم که روزی تو رو دوباره می بینم و ازت خواهش می کنم که منو ببخشی و اجازه بدی که همه چیزو عوض کنم.

تا اینکه دو هفته پیش در حالی که توی یه پارک تنها قدم می زدم و به گذشته ای که خودم خراب کرده بودم فکر می کردم روی یکی از صندلی های پارک تو رو دیدم، نمی دونم باید خوشحال می شدم یا ناراحت؟ بعد از مدتها تو رو دیده بودم اما آرزو کردم که ای کاش هیچ وقت تورو نمی دیدم اونجوری حداقل با یاد و خاطره تو زندگی ملایمی داشتم ولی حالا....

در اون لحظه تمام وجودم شروع به یخ زدن کرد، فشردگی شدیدی در قلبم احساس کردم، بدنم شروع به لرزیدن کرد و نمی تونستم حتی روی پاهام بایستم، اما چشمام پر اشک شد وقتی که دیدم دختر بچه دو- سه ساله ای که تازه به راه افتاده بود به طرف تو اومد و گفت: بابا – مامان بیایید با من بازی کنید!!!

با وجود اینکه حرکت برام مشکل بود ولی مسیر مو عوض کردم و به سرعت به خونه برگشتم. بدون اینکه حتی یک کلمه با کسی حرف بزنم به اتاقم رفتم و درو بستم. در حال مرور گذشته ی تلخ خودم بودم که یاد حرفهای مادر بزرگ خدا بیامرزم افتادم که همیشه بهم میگفت قسمتت هر چی باشه همون می شه و من هیچ وقت قبول نمی کردم، اما حالا می فهمم که منو تو از اون اول هم قسمت هم نبودیم و نباید حتی به تو فکر می کردم .

با تمام این حرفا باز هم نتونستم خودم و قانع کنم، آخه نزدیک به 3 سال بود که تمام خواب و خوراکم توشده بودی و هر روز فقط ارزوی دیدنت رو می کشیدم . چه قدر ساده بودم، تمام این مدت عاشق کسی بودم که از همون روز اول منو فراموش کرده بود. ای کاش همونجا توی پارک می اومدم و بهت می گفتم که خیلی نا مردی، ولی نه، چرا؟ باعث تمام این اتفاقات خودم بودم .

 

روز بعد پیش رئیس شرکت رفتم و با خواهش و اصرار تلفن تو رو ازش خواستم، بهم گفت که تو سالهاست که برای این شرکت کار نمی کنی و فقط گه گاهی یکی از پروژه های آنهارو انجام می دادی، آخرین بار هم که باهاشون تماس داشتی نزدیک به شش ماه پیش بوده، به هر حال بعد از کلی گشتن تنها شماره ای که از تو داشت رو بهم داد. به خودم لعنت فرستادم که چرا همون روز های اول به جای پی گیری از کارمندای دیگه، سراغ رییس شرکت نیومده بودم.

 

یه هفته است که دارم با خودم کلنجار می رم که بهت زنگ بزنم یا نه، دلم نمی خواست حتی صداتو بشنوم. اما یه حسی بهم می گفت الآن زنگ بزنم بهتر از اینه که یه عمر خودمو سرزنش کنم.

حالا هم که زنگ زدم دلم نمی خواد حتی یک کلمه حرفی بزنی. فقط خواستم بهت بگم که این 3 سال به من چی گذشت و تو حتی یکبار هم سراغی از من نگرفتی وحالا می قهمم که چقدر اشتباه کردم، تو هیچ علاقه ای به من نداشتی در صورتی که من تمام این مدت رو فقط با یاد و خاطرات تو سپری کردم. تو ارزش اینو نداشتی که حتی برای یه دفعه بهت فکر کنم چه برسه به این که تمام زندگیم باشی. برای کلام آخر فقط بهت میگم  « خدانگهدار ».

بیب بیب  ............................. .

بوق تلفن نشون می داد که تلفنو قطع کرده بود. علی هم گوشی رو قطع کرد، در حالی که کاملا متعجب شده بود از روی کاناپش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن ، هوای اتاق براش سنگین بود در تراس رو باز کرد که هوایی بخوره ، هوا بشدت سرد بود ولی به هر حال از هوای خفه ی اتاق خیلی بهتر بود.

گیج شده بود حتم داشت که اشتباهی صورت گرفته شاید هدف اون خانوم مستاجرایی بودن که تا پنج ماه پیش اینجا زندگی می کردن. آخه اون هیچ وقت تو یه شرکت ای که رئیس و کارمند خانوم داشته باشه کار نکرده بود، از اون وقتی هم که یادشه با صمیمی ترین دوستش تو دفتر خصوصی خودشون کار می کردن، تازه تا حالا به کسی هیچ پیشنهادی هم نداده بود که حالا بخواد جواب رد بگیره ، آخه علی هیچ وقت فکر نمیکرد دختری پیدا بشه که اینقدر به پای عشقش بمونه و براش ارزش قایل بشه،چه برسه به اینکه برای رسیدن بهش تلاش کنه و به هیچ کس جز اون فکر نکنه.

 تو تمام طول زندگیش هر وقت هر کسی مشکلی داشت بهش زنگ می زد و بعد از اینکه حرفاشونو کاملا گوش می داد در آخر سعی می کرد که مشکلش رو حل کنه و از این جهت همیشه از نظر همه فردی مورد اطمینان و عزیز بود و همه برای درد ودل کردن اونو بهترین و منطقی ترین دوست خود می دونستن. خود علی هم از اینکه می تونست کاری برای کسی انجام داده باشه خرسند بود. اما این بار کاملا فرق داشت، از طرفی با فردی مواجه شده بود که همیشه آرزو شو می کشید، از طرفی نمی دونست چی کار باید بکنه.

در بست و به طرف ضبط صوتش رفت تا آهنگ مورد علاقش رو گوش کنه. ضبط رو روشن کرد:

 

بیا بنویسیم روی خاک،

                        رو درخت ، رو پر پرنده،

                                                رو ابرها!

بیا بنویسیم روی برگ،

                        روی آب، روی دفتر موج،

                                                رو دریا! 

بیا بنویسیم که  خدا، ته قلب آیینه ست!

                        مثل شور فریاد یا نفس، تو حصار سینه ست! . . . .

یهو یادش آومد که اون فرد که حتی خودشو معرفی نکرد گفته بود که 3 ساعت بیشتر وقت ندارم. ساعت 10.30 بود. نکنه قراره برای همیشه از اینجا بره، نکنه می خواد خود کشی کنه. نفسش بالا نمی اومد  فکر کرد که نکنه قسمت این جوری بوده که همچین اتفاقی بیافته.

ضبط رو خاموش کرد و به سرعت به سمت تلفن رفت ، شماره رو پیدا کرد موبایلشو برداشت وتماس گرفت. یکبار، دوبار، بر نمی داشت. نا امید نشد. دلش می خواست تمام تلاششو بکنه، یه حسی بهش امید می داد، احساس عجیبی داشت، قلبش بی امان ضربه می زد.بالاخره بعد از 5-6 بار تماس آخر یکی برداشت. از این موفقیت خوشحال شد ولی نمی دونست که چی باید بگه، سعی داشت تا مثل همیشه آروم و منطقی صحبت کنه تا بتونه به هدفش برسه اما لرزش بدنش اجازه نمی داد به خودش مسلط باشه.

صدای غمگین و گرفته ای که به سختی در می اومد گفت:

_ بفرمایید، بله، آلو، آلو ،.....

_ نه نه قطع نکنید، خواهش می کنم.

_بفرمایید با کی کار داشتید؟!

_ با شما.....

_ با من؟!! من شما رو می شناسم؟ خواهشا اگر کاری دارید بگید، آخه من زیاد وقت ندارم.

گرمی صدا بهش آرامش داد و تونست کمی خودشو جمع و جور کنه ولی هنوز ضربان قلبش تند بود، گفت:

_شما منو نمی شناسید، ولی خیلی خوب شمارو می شناسم و می دونم که الآن از چی ناراحتید و می دونم که چه ضربه بزرگی تو 3 سال گذشته خوردید، هر چند که اسم شمارو نمیدونم.

_ آقای محترم من نمی دونم که این اطلاعات رو از کجا بدست آوردید، ولی همان طور که گفتم اصلا وقت ندارم، یک ساعت دیگه هم برای همیشه از اینجا می رم دیگه هم هیچی تو این جا برام مهم نیست، نمی دونمم دونستن اسم من به چه دردی می خوره ولی به هر حال اسمم « مینا» ست.

شنیدن اسم مینا براش نشونه ی دیگه ای بود آخه همیشه توی تمامه تخیلاتش این اسم براش معنای خاصی داشت. نیروی چند برابری رو تو خودش احساس کرد. با حالت التماس گفت:

_خواهش می کنم نرید، خواهش می کنم. لااقل اجازه بدید قبل از رفتن شمارو ببینم. درسته این شهر خیلی چیزاش بده ولی هنوز می شه نقاط مثبتی رو توش پیدا کرد.

_ دلیل این همه خواهشتون رو نمی دونم ولی به هر حال من یه ساعت دیگه باید برم فرودگاه.

_ پس اگه اجازه بدید من می آم فرودگاه.....

_آخه!!! نمی دونم هر جور راحتید.

_چه جوری پیداتون کنم؟!!! می تونم با همین شماره تماس بگیرم؟

_ایرادی نداره

_ ممنون......

تلفن رو سریع قطع کرد و لباساشو پوشید و به سرعت به فرودگاه رفت.

 

 

حالا درست 10 سال از اون تلفن میگذره و مثل هر سال  در این روزعلی با 3 شاخه گل رز سرخ به خونه میاد چونکه علی تمام زندگی شو مدیون همون 3 ساعته برا همین عدد 3 براش خیلی مقدسه. مینا هم مثل هر سال چشم به در دوخته تا عزیزترین کسش درو باز کنه وگلای سرخ رو همراه 3 بوسه تقدیمش کنه ولی مینا هیچ وقت ندونست که چرا 3عدد برای علی اینقدر مقدسه؟!!!

 

 

                                                                                                          پایان

                                                                                                           .......

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 23:40 توسط سئویل نیکنام |

عصر یک جمعه

 عصر یک جمعه، روی پلی سرخ

مردی آمد، به دستش گلی سرخ

روی پل ایستاد و نظر کرد

با قطاری شتابان سفر کرد

رفت و پل مانده به او چه ویران

بوی گل، روی پل، گیج و حیران

باز، رد شد از اینجا قطاری

روی دوشش، زغم، کوله باری

در پی رد پایی روانم

با اتاقی که من خشت آنم

این اتاقی که اندوهبار است

آخرین واگن آن قطار است

این اتاق دم راه آهن

خسته تر، تنگ تر، از دل من

می روم، می روم، می روم پیش

می روم، دور می گردم از خویش

زیر خط، چوبها، بی شمارند

گامهای مرا، می شمارند

این بخاری که کنج اتاق است

این بخاری که مثل اجاق است،

قلب گرمی ست، قلب تپنده

از تپش های او، خانه زنده

در هوایی چنین تیره و سرد

بارهه مثل من سرفه می کرد

شعته، یخ بسته از سوز سرما

تیره بادا چو دل، روز سرما

کاشکی شعله ها آب می شد

رقص می کرد و بی تاب می شد

می روم با قطاری پر از تب

آن طرف در کمین، تونل شب

یک نفر با گلی سرخ در دست

آمد و شاخ گل را نشان داد

مثل یک شعله آن را تکان داد

گفت: - بنویس با جوهر سرخ

گفت:- پرواز کن با پرسرخ

می روم باز مثل همیشه

شاخه ها دستشان روی شیشه

دست هر شاخه را می شمارم

یاد خود را به او می سپارم

شاخه با یاد من می دهد گل

دست او می رسد تا دم پل

عاشقی خسته توی قطار است

قصه هایش همه قصه دار است

عاشق افتاده در شور و حالی

ساز او حاضر و کوپه خالی

می دهد تاب برکیسوی ساز

می زند نم نمک زیر آواز:

« گؤزلریم، قارکیمی آغلاماندا

گؤزیاشیم دسته گول باغلاماندا

باشلاری یرده قالمیش قویونلار

قورد اویاندا بوغون یاغلاماندا

قویمایون، قیش یتیشدی، آماندی

یاخچی سؤزلرده بیرجور یاماندی

فکری بیر یرده ییغماق چتیندی

فکریمیز بوردا ئیل نن ساماندی

بیزلری گوزرماغاگؤزلری یوخ

باغچا میزدا قیزیل گؤل اکه نلر

سؤز لری ایندی چوخ، اؤزلری یوخ!..»

 

عاشق خسته، سازش در آغوش

من به آواز او می دهم گوش

آسمان و افق، پر غبار است

نغمه ای زیر چرخ قطاراست

با قطلری شتابان تر از رود

می روم تا دیاری مه آلود...

آی باران، مرا زیر و رو کن

با دل من بیا گفتگو کن

دانه ها خفته در انتظارت

خاک این دشت را جستجو کن

با نسیمی بکش پوزه بر خاک

خاک را چون سگی تشنه بو کن

آی باران، بزن چنگ خود را

رقص کن، داد کن، هایهو کن

آی باران، ببار و از این خاک

رنگ خونم گلی آرزو کن

آی باران بکش تیغ خود را

توی چشم سیاهی فرو کن!...

 

                                                                                             تهران- اسفند۵۲                                                                                                           عمران صلاحی

                            **************************************

لاشخور

 بر فراز سر من لاشخوریست

که چمان در افق این دژ هر مرد به مردار بدل

منتظر مانده حریص

تا که کی لاشه شوم.

من به تدبیر که چون حیله کنم

که فرود آید، تا تیر رسم.

گاه اگر از تک و پو بنشینم

که نفس تازه کنم

تاخت آرد به سر من به امیدی که فتادم از پای

لیک چون می بیند

مانده ام منتظر فرصت شلیک به او

باز می گردد تا اوج گریز.

اینچنین نسل به نسل،

شده اند آنهمه مردان، مردار

طعمه ی لاشخور این دژ جادو کدخ ی شصت سده

فرصتی بیش نماندست مرا

راوی تجربه هایم گوید:

مرگ ناچار تو، یا لاشخور پیر، فراز آمده است.

سرنوشت دژ جادو کده این کارگه مرد به مردار مبدل کن تاریخی نیز،

همه در ترکش و در همت توست!

آنچه باقی ست همه فرصت توست!

بر فراز سر من لاشخوریست

وای اگر فرصتم از کف برود.                                                                               

                                                                                      م.آزرم

                                                                              سید پیوند میر مشتاقی          

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 19:52 توسط سئویل نیکنام |

لباس کثیف

مادرم داد زد : بیژن لباس هات  رو بیار بنداز تو ماشین لباسشویی. منم طبق معمول همیشه با بی حوصلگی شلوارها و پیراهن های کثیفم رو جمع کردم و به طرف ماشین لباسشویی رفتم.پیراهن ها تو ماشین انداختم ،همین موقع بود که مامان دوباره با داد گفت: توی جیبات رو گشتی؟ کاغذی، پولی ، چیزی نباشه توش که بعدا شاکی بشی.منم که نهایت یه آدم تنبلم دست کردم و جیبهای 3 تا شلوار باقی مونده رو گشتم.توی آخرین جیبی که مورد بازرسی قرار دادم کاغذی تا شده بود.بازش کردم.توش نوشته شده بود 4 شنبه،4 بعد از ظهر پارک شبنم.اگه نیای یعنی من اشتباه می کردم و دیگه منو نمی بینی (روژان)

ساعت 3/30 بود و پارک شبنم با تاکسی 20 دقیقه با خونه ی ما فاصله داشت.من رفتم و اون هم اومد و تا الان با هم هستیم.الان نگار 5 سالشه و امشب 12 امین سالگرد ازدواجمونه.

 نارنجی

همه داشتن دنبالش می گشتن.بچه ها همی کلاس هارو گشته بودن.آقای معلم و آقای ناظم هم همی راهرو ها و اتاق ها و حتی بالا پشته بون رو هم گشته بودن.بابای مدرسه هم خرپشته و تمام دستشویی ها رو گشته بود.نبود که نبود.انگار که آب شده و رفته بود زیر زمین.زیر زمین...زیر زمین.آره حتما تو زیر زمین بود.محسن رو وقتی پیدا کردن بیهوش بود.تو یه دستش دفتر انشاء پاره شدش بود و تو دست دیگش یه کاغذ چروکیده که توش با مداد قرمز پر رنگ نوشته شده بود: من به شغل پدرم افتخار می کنم،افتخار می کنم،افتخار...

فردای اون روز همه ی بچه ها لباس نارنجی پوشیده بودن...

بی بی

15 ساعت رانندگی مداوم.تقریبا دیگه خسته نبود.چون خستگی رو حدود 5 ساعت پیش پشت سر گذاشته بود.فقط می خواست برسه.اگر با همین سرعت 2 ساعت دیگه رانندگی می کرد شای به موقع می رسید.بی بی رو خیلی دوست داشت چون اون تنها کسی بود که از نظر رضا عاشق بود و رضا فقط عاشقارو دوست داشت.دیگه چشماش خشک شده بودن مثل لباش.تو تمام این مدت به یه چیز فکر می کرد و همش اون لحظه ی آخر رو تجسم می کرد.آخرین باری که بی بی رو دیده بود.بی بی براش دعا کرده بود و موقع رفتن بهش گفته بود: رضا جان تو رو جدت قسم،تورو به فاطمه ی زهرا قسم،تو رو به علی مرتضی قسم،تو رو به دل پاکت قسم از خونش بگذر.اون تقاص عملش رو پس داده،رضا بی بی رو این دم آخری راضی کن.اما رضا...احمد رو پای چوبه دار بردن و طناب رو دور گردنش انداختن که به رضا خبر دادن بی بی داره میره.رضا رضایت داد و پرید پشت فرمون.رضا بالاخره رسید و بی بی هم.دستش یه نامه دادن که توش نوشته بود: به خدا گفتم زندگیم بی خیر بود. این دم آخری منو باعث خیر کن.بخند رضا جان.خدا مال عاشقاست.

جریمه

سرعتش حدود 150 تا بود.بعد از 38 سال رانندگی حتی یکبارم جریمه نشده بود و می خواست بشه.زنش گفته بود تو عرضه ی جریمه شدن  رو هم  نداری چه برسه به طلاق دادن و اونم قول داده بود تا جریمه نشده خونه بر نگرده.بالاخره پلیس جلوش رو گرفت و اونم از خدا خواسته خودش مدارکش رو دودستی و بدون هیچ مقاومتی به پلیس داد.مامور پلیس بعد از دیدن مدارک و استعلام از مرکز با خنده گفت: شما به دلیل سابقه ی 38 سال رانندکی بدون حتی یک جریمه مورد بخشش قرار گرفتین و این بار از خطای شما چشم پوشی میشه.آقای راننده فردای اون روز در حال شستن ظرفها به گزارشی که از تلویزیون در مورد مرد بدون جریمه پخش می شد گوش می کرد

                                                                                       سید پیوند میرمشتاقی

 

                                        *********************

جملات کوتاه

1- ماهیان می دانند عمق هر حوض به اندازه ی دست گربه است!

 

2- بگذار چهره ها دروغ بگویند    دیگر عصا شناسنامه ی پیر نیست

 

3- آی باران مرا زیر و رو کن     با دل من بیا گفتگو کن

    آی باران ببارو از این خاک     رنگ خونم گلی آرزو کن

 

4- خواب زنانه ایست به تعبیر گل مکوش

                             گل در زمین تشنه ما خار می شود

 

5- می دانی ای عزیز  گامها همیشه سایه ی خود را مکیده اند

 

6- وقتی که آدم

                        در جرات تنها

                                                در همت تنها

                                                                        و در تنهایی تنهاست

از ازدحام خصم باک ندارد

 

7- کجاست شمع مراد آه تاب صبرم نیست      چه سود آنکه بمیریم و برفراز آید؟!!

 

8- سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی      ما را ز سر بریده می ترسانی؟

    گر ما ز سر بریده می ترسیدیم            در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم

10- نهال بی ریشه پیوند نمی پذیرد

11- سنگ بلا که از زیر آسمان رسد      اول به بال مرغ بلند آشیان رسد

12- زندگی نردبانی است که از اولین پله

                                                     اعتماد ترا سست می کند

                                                                                    این است زندگی

13- زندگی بی رفیق        مرگ بی شاهد است

14- دوستان نزدیک     نزدیکان دورند

15- ای دوست

                   این روزها با هر که دوست می شوم احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است

16- قفل هم امیدیست

                          قفل یعنی که کلیدی هم هست

17- هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت!....

18- مرا مجال نگاهی به راه طی شده نیست     که آنچه هست ،فرا روی و راه بسیار است

19- من کی ام گر خود شناسی داشتم کی ز خود بودن هراسی داشتم

20- بزرگترین درسی که می بایست بیاموزیم آن است که حتی احمق ها هم ممکن است حرفی برای گفتن داشته باشند.

21- برخی مردم حزبشان را به خاطر ارزش ها و باورهایشان، و برخی دیگر ارزشها و باورهایشان را به خاطر حزبشان تغییر می دهند

22- سازش کار به مانند کسی است که به تمساح غذا می خوراند به این امید که خودش آخر از همه خودره شود

23- هیچ تجارتی سودمند تر از پرورش فرزندان نیک نیست

24- سیاست به همان میزانت که مهیج و خطرناک است. در جنگ فقط یکبار کشته می شوی، در سیاست بارها.

25- بهای هیچ چیز گزاف تر از انتقام جویی نیست

26- بهترین خوبی آینده این است که هر بار فقط یک روز از آن می آید

27- نرم و آهسته صحبت کن وچوبی نیز به دست داشته باش همواره کارت را پیش خواهی برد

28- برای برخی از مردم هیچ چیز دردناک تر از فکر کردن نیست

29- هشیاری ابدی آری این بهای آزادی است

30- کمک به آنان که به خود کمکی نمی کنند بیهوده است

31- آیا هنگامی که دشمنان را با خود دوست می کنم آنها را از بین نبرده ام|؟

32- به همسایه ات عشق بورز ولی پرچین های دور حیاطت را نیز فرو نریز

33- چنان فرهیخته بود که «اسب»به نه زبان می دانست،و چنان نادان و بی خبر که گاوی خرید تا بر آن سوار شود

                                                                                                سید پیوند میرمشتاقی

                                                                                                                و

                                                                                              سید محمود طباطبایی

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0:5 توسط سئویل نیکنام |

گرما گرم سرماي سرد زمستان .

ماه گرد و كج نشسته وسط آسمان .

صداي كشيدن جسدي به روي برفها .

صداي سرفه هاي مردي تنها .

صداي هق هقه آرام و دردناكي از يك نگاه .

صداي عذاب كشيدن روحي انگار پر گناه .

رد خوني بر روي برفهاي جنگلي بي نور .

جاي پاي مردكي بي دست و پا و كور .

نگاه كركسي سياه از روي درختي مرده .

بوي خون در شب تاريك روزي يخ زده .

دست و پا زدن جسمي پاره پاره .

فرياد يخ زدة انساني بي چاره .

صداي طپش هاي قلبي از هم گسسته .

صداي خنده هاي شوم قاتلي از بند گريخته .

رو به رو مردابي سياه و بزرگ .

دور و بر پر از صداي گرگ .

صداي افتادن آن بي گناه در مرداب .

صداي خورده شدن آن انسان به دست آب .

فريادي جانكاه از آن قاتل خسته .

زوزة زشت آن گرگ گرسنه .

لحظه اي بعد صداي خورده شدن آن به دست گرگ .

درست شبيه خرد شدن استخوان مقتول به زير پتك

                                                                                        مينا حسيني

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 22:37 توسط سئویل نیکنام |

روز 25، اسفند ماه 1285 خورشيدي در تبريز، در خانه يوسف اعتصام الملك (اعتصامي)دختري ديده به جهان گشود. نام نو رسيده را پروين گذاشتن. پدر پروين از اديبان به نام عصر بود كه در فنون تأليف و ترجمه قلم مي آزمود و خانه اش معادگاه ادبياني همچون محمد تقي بهار بود. پدر پروين ادبيات فارسي و عربي را در همان اوان كودكي به پروين آموخت. پروين در هشت سالگي نخستين اشعار را سرود. پدرش در ايجا به ياري اش مي شتافت؛ وي قطعات زيبا و لطيفي از متون خارجي (فرانسوي، عربي، تركي) مي يافت و پس از ترجمه به زبان فارسي پروين را براي به نظم در آوردن آنها تشويق مي كرد.

خانواده پروين در همان كودكي او به تهران نقل مكان كردند و پروين براي ادامه تحصيل وارد ((مدرسه اناثيه امريكايي)) شد. در خرداد ماه سال1303 دوره مدرسه را با موفقيت به پايان رساند و چندي نيز در همان مدرسه به تدريس اشتغال داشت. از او ترجمه هاي چندي نيز به يادگار مانده است (ترجمه ي«خدعه و عشق»شيلّر،«تيره بختان»ويكتور هوگو) كه به گفته اهل ادب از تسلط وي بر فن ترجمه حكايت ميكند.

برخي از اشعاري كه در اين دوران مي سرود در مجله «بهار»با امضاي «پروين»به چاپ مي رسيد. پدر پروين، به چاپ ديوان وي پيش از ازدواج، روي خوش نشان نمي داد((مبادا كوته نظران و بدخواهان، نشر ديوان را وسيله ي تبليغ براي ازدواج پروين تلقي كنند)).

وي در سال1313 درسن 28 سالگي با پسر عموي پدرش كه رئيس شهرباني كرمانشاه بود ازدواج كرد. ولي حاصل آن فقط دو ماه و نيم زندگي مشترك بود پس از جدائي از شوهرش شعر زير را سرود:


اي گل، تو ز جمعيت گلزار چه ديدي                       جز سر زنش و بدسري خار، چه ديدي


اي لعل دل افروز، تو با اين همه پرتو                      جز مشتري سفله به بازار چه ديدي

رفتي به چمن، ليك قفس گشت نصيب                     غير از قفس، اي مرغ گرفتار چه ديدي

پس از جدائي پروين با اصرار دوستان، پدرش به چاپ ديوان وي رضايت داد و در سال1314 آن را چاپ كرد. در سال1315 وزارت معارف ايران براي پروين نشان درجه3 علمي فرستاد. اما پروين اين پيشنهاد را همچون پيشنهاد ورود به دربار نپذيرفت و در پاسخ چنين پيام داد كه ((شايسته تر از من بسيارند)).

در سال1316 پدر خويش را از دست داد و در تغريف پدر قطعه زيبايي سرود كه مطلع آن چنين است:

پدر آن تيشه كه بر خاك تو ز دست اجل                     تيشه اي بود كه شد باعث ويراني من

و پس از 4 سال گذر زمان ديگر تاب دوري پدر را نتوانست تحمّل كند، در 6 فروردين1320 بر اثر ابتلا به حصبه ديده از جهان فرو بست.

شعر زير از از غزليات اوست كه بسيار زيباست   

(آرزوها 1)

اي خوشا مستانه سر در پاي دلبر داشتن           دل تهي از خوب وزشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهين محبت بي پر بال آمدن                                    پيش باز عشق آئين كبوتر داشتن

اشك را چون لعل پروردن به خوناب جگر                         ديده را سوداگر ياقوت احمر داشتن

هر كجا نور است چون پروانه خودرا باختن            هر كجا نار است خود را چون سمندر داشتن

                                                                                    .                   

                                                                                    .                   

                                                                                                     .                                                   در گلستان هنر چون نخل بودن بارور                                عار از ناچيزي سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب                         علم جان را كيميا و كيميا گر داشتن

همچو مور اندر ره همت همي پاي كوفتن         چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

                                                                                   سحر زارعی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 22:2 توسط سئویل نیکنام |

۱- روزی ۴ دقیقه می شود ماهی ۲ ساعت و سالی ۲۴ ساعت سالی یک روزتان را به خدا اختصاص دهید.

۲- می توان در جنگ بر میلیون ها نفر غلبه کرد اما بزرگترین فاتح کسی است که بر نفس خود غالب شود.

۳- کار امروز را به فردا نیانداز چون فردا هم یک امروز دیگر است.

۴- در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست

                                                در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

۵-گل سرخ رابا خارش دوست داریم دیگران هم با عیوبشان دوست داشته باشیم!

۶-افکار گفتار و اعمال انسان  همگی برای همیشه ضبط است.

۷-خدا منشا خوبی هاست پس وقتی به خوبی ها فکر کنید خدا هم به شما فکر می کند.

۸-رکن زندگی دنیا احترام گذاردن به حقوق دیگران است.

۹-کلید فتح باب مقام مقامات معنوی اراده است.

۱۰-حاصل فکر بیهوده جسم و روانی خسته است.

۱۱-قانون طلایی رعایت حقوق دیگران: در هر موقعیتی خود را جای دیگران بگذارید. 

۱۲-در قلب هر انسانی ذره ای الهی است از این رو جلب قلوب جلب الطاف خداست.

۱۳-شکیبایی گورستان پوشاننده ی عیب هاست.

 ۱۴-ترسناک ترین تنهایی خودپسندی است.

۱۵-انجام کار های سخت هنر است. گناه ساده ترین کاری است که می توان انجام داد پس گناه کردن ترجمان بی هنری است!

۱۶-در طوفان زندگی بهتر است با خدا باشی تا اینکه ناخدا باشی.

۱۷-آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی

                                   ************************

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 21:13 توسط سئویل نیکنام |

_ درد نکش، تحمل نکن، فریاد نزن.

نگاه نکن ،لبخند نزن، دوست مدار.

حس نکن، رنج نکش، اشک نریز.

نخوان ، نبین، نشنو.

...

اینجا زمین است، زمین خاکی، تنها خاک جهان،...

و اینها قانون خاک .

و اتفاقی نیست که تو از ازل در این خاکی بزرگ سقوط رها شدی، تو به خاک زنجیر شده ای،

و چه می گویم؟! اصلا از خاکی - نمی توانی انکار کنی که به چشم دیده ای در خاکت می گذارند و  خاک می شوی... -  پس تو از خاکی وخاک از تو، خاکی خاکی خاکی ...

پس قانون خاک تو را شامل می شود، در برت می گیرد، اجرا میشود بی آنکه بخواهی یا بدانی.

[انسان همچنان ساکت است و استیصال در چشمانش موج میزند]

_ یعنی...! اما...؟!

_ بله، این سرنوشت توست، اما و اگر ندارد، تو محکوم به این پایانی، اگر نپذیری تمام عمر در عذاب           خواهی بود - بیهوده – جانور خاکی بیچاره...

[ انسان هنوز ساکت است و فرشتگان، بهت زده به او می نگرند.] [و خدا...] [ و انسان که پاسخش را در چشمان خدا جستجو میکند...]

[... ناگهان این انسان است که فریاد می زند!!! ]

_ نه! من این قانون را نمی خواهم! تسلیم نمیشوم،! سر خم نمی کنم! من غیر از این خاکم !

من فریاد می زنم، نعره می کشم، اعتراض می کنم، ببین...!

می خواهم بخندم، بگریم، بفهمم، بخوانم، بشنوم، ببینم، رنج بکشم، تحمل کنم، بجنگم، پیروز شوم ، افتخار کنم، احساس کنم، دوست بدارم...

پس خاکی نیستم، من خود را از این خاک نجات می دهم، نمی گذارم که خاک مرا احاطه کند، مرا مسخر خود کند، مرا شکست دهد...

نه، من برای همین خلق شده ام، برای آنکه خاک را رها کنم.

آری تنم خاکی است اما من چیزی دارم که توی نادان از درک آن عاجزی، چیزی غیر از خاک...

افسوس که نمی توانی بفهمی! جانور آتشی بیچاره!

این که تو می بینی خاک است اما آنچه من می بینم وجودی است از روح خدایم، تو این سفال خالی را می بینی و من آن هدیه ی مقدس و یکتای پروردگارم را، و او تنهایم نمی گذارد.

 [ و رو به خدا و چشم در چشم خدا تکرار می کند]  می دانم که اوتنهایم نمی گذارد...

[ لحظه ای سکوت و...] [ ...و اینجا فرشتگان سجده می کنند...]   

                                                                                                              سارا ایمانی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 22:54 توسط سئویل نیکنام |

امروز برف

صحنه زمین را سپید کرد

درختان به احترامش

قامتهایشان را خم کردند

چه عاشقانه به استقبال او می روند

وقتی با تمام پاکی و فروتنی

از عرش به فرش می آید

من را یاد تو می اندازد

کاش تو می آمدی

من به امید آمدنت

به استقبال بهار می روم

اگر بیایی مانند درختان شهر کوچکم

قامت وجودم را مقابلت خم می کنم

                                   ****************************

مثل ماه می خندی نگاه کن

صورت گل های باغچه

                             همسایه یاد تو را زنده می کند

طنین باران را گوش کن

                               مثل صدای توست

فردا بیاید نمی ترسم

یاوری چون تو دارم

                                یاوری چون تو دارم

                              *****************************

برف می بارد و من غرق تماشای

سپید

سپید می شود

هستی زمین

همچو شعر من

برف می بارد

من و آن کاج تنها

با تکه های خرد شده ی نان

زیر درخت

پرندگان گرسنه

با زمزمه باد

سردی زمین و دیوار حیاط

سکوت و سپیدی

کودکی و شاداب و خندان از بارش برف

جای پاهایش با او می روند

                                                                                                        فهیمه شجاعی

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 22:15 توسط سئویل نیکنام |

همیشه تصویرمرد یخی اذیتم می کرد. اونی که فراموش شده بود، اونی که یخ زده بود... . می ترسیدم، می ترسیدم  فراموش بشم، می ترسیدم منم یخ بزنم!این ترس با من بود، همیشه... همه جا... هر لحظه. از زمستون بدم میومد. برف که میومد، ته دلم خالی می شد، فراموش شده بود... یخ زده بود...، گریه ام می گرفت. یه روز برف بارید، باید می رفتم تو برف ... تو سرما.... از ترس چشام پرشده بود، اما جرٲت باریدن نداشت، یخ می زد!

بهش گفتم ... به دوستم، به تنها دوستم... بزرگ بود... خیلی. نگام کرد، هیچی نگفت. این جمله ها رو که بارها شنیده بودم،...بچه ننه .... کوچولو... ترسو...، نگفت. فقط نگام کرد.دستشو گذاشت کنار صورتم، نگاهشو به چشمام هدیه کرد. داغ بود، گرم شدم . سرما یادم رفت. گفت نترس، من هستم! همین بسم بود...!

از اون به بعد زمستون رو دوست داشتم ، به خاطر دستش، به خاطر نگاهش...! منتظر باریدن برف بودم ،تا بشنوم ، تا نترسم، از فراموش شدن، از یخ زدن.... چون اون هست، همیشه هست.

سال ها گذشته. بازم داره برف میاد. گرمی اش رو حس می کنم، صداش تو گوشمه ، هر چند ازم دوره، خیلی وقته که پیشم نیست ، اون ترس مرد یخی رو ازم گرفت. رفته بیرون، بیرون از خونه. خیلی وقته که منتظرم بیاد. بیاد و باهم باز به سرما بخندیم. برف شدیدتر شده، می ترسم بیرون از تنهایی سردش بشه. نکنه دست گرمش سرد بشه!

می دونه که داره برف میاد. باید برم پیشش. اون که نمیاد، از بس که روزگار بی معرفتش کرده! باید تو برف ، تو سرما... برم پیشش. راه می افتم... می رم .... می رم... بالاخره رسیدم. کنارش می شینم، نگاهش گرمه. دستمو میذارم روی سنگ، کنار صورتش، سرد شدی که ، الان گرم می شی ... نترس، من هستم!

                                                                                                                        ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:16 توسط سئویل نیکنام |

 

ترس و کابوس که تفسیر نداشت        خوابتان مژده ی تعبیر نداشت

همه  از  ترس  به  خود  لرزیدید         جنگل جرٲ تتان   شیر  نداشت

                     ********************************

صدایم کن صدایم کن                                                   از این زندان رهایم کن

در این به دنیای بی پرواز                                               مرا مرغ رهایم کن

غریبه آشنای من                                                        غریبم , آشنایم کن

به درد لاعلاج عشق                                                    بیا و مبتلایم کن

بگیر از من وجودم را                                                     فقیر و بی نوایم کن

بزن تیر نگاهت را                                                         ر از درد و بلایم کن

بکش شمشیر پلکت را                                                 فدایم کن فدایم کن

پس از مرگم ولی یارا                                                    دعایم کن دعایم کن

                          ****************************

امشب اگر عاشقی گریه نکن شاد باش               

باز شده این قفس پر بزن آزاد باش

امشب اگر عاشقی جام شکر را بنوش

عاشق شیرین تویی منکر فرهاد باش

باز نسیمی وزید پنجره را باز کن

امشب اگر عاشقی هم قسم باد باش

باز شو ای غنچه رو از گل و بلبل بگو

امشب اگر عاشقی صورت شمشاد باش

امشب اگر عشقی شعر مرا حفظ کن

زمزمه کردن چه شود در پی فریاد باش

باز تولد بگیر عاطفه خواهد رسید

امشب اگر عاشقی در مه خرداد باش

                                 فائقه محمدی

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:39 توسط سئویل نیکنام |

خیال               

 کار جان  دادن برای یار کم  باشد  اگر

                                         او کند بر عاشق خود لحظه ای هم یک نظر

منکه در وصل به او از جان  خود  بگذشته ام    

                                          زین  سبب  دیوانه  گشتم بهر او بنشسته ام

در خیالم تا  که من با او شوم یک همنشین

                                         همنشینی که ندیده  بر خودش  در  این  سنین

من که دراین گیرودارعشق بازی مانده ام

                                       ازخودم هرچه که بودش دوست رامن رانده ام

یار من در ماورای هرچه افکار تهی است

                                        منکه حقم  من  بر اینم  او  یگانه  منجلی است

یار من در پشت پرده عشوه ریزی میکند

                                        زلف و رویش را بدین  گونه  به من رو میکند

 هرچه حرف برون بیاید زان دهان گویی دراست

                                              خوش به حالش آن خوش اقبالی که با او دمخوراست

هر چه یارم گویدم حلقه به گوشش می شوم 

                                         مثل روحی  در بدن بسته  به او من می شوم

من در این گیتی به جز یارم به چه خوش  باشم؟

                                         چون بباشم من  به  فکرش این چنین  بشاشم

دلخوشم تنها که یک شب اوشود مهمان من

                                         می شود آن شب دوا دردهای بی درمان من

من  به  مانند  گدایی در ره  شاه  نشین

                                         می زنم  فریاد  کی  یار دمی  من  را  ببین

می کشم آن چشم ناپاکی که کرد بر او نگاه

                                         گریه ی او لا جرم  بیهوده  باشد  زین  گناه

من خراب  یارمو حالم  نباشد بس درست

                                         ریشه ام در دوریش باشد شود هر روزسست

این همه مجنون بدن فرقی به لیلی می کند

                                         رای او  نسبت  به  من  تغییر خیلی  می کند   

کی  شود  آخر بیاید او دمی در این سرا

                                         تا  ببیند عشق  او  بشکسته  است  پشت  مرا

یا که اینها خواب بود لیلی ام افسانه بود

                                         این همه خون جگر خوردن بسی عبثانه بود

 

                             ************************************

                                                        شهید

سبک بالان عاشق پر گرفتید

                                    مناجات و دعا از سر گرفتید

گذشتید از خود در راه یاری

                                    کمک ازاکبر و اصغرگرفتید

برای حفظ آب و خاک میهن

                                    شبانه  روز را  احیا   گرفتید

درآن معرکه ی توپ  و مسلسل

                                    ز اعضای بدن امضا  گرفتید

در آن صحرای  داغ و پر تلاطم

                                     سراغ از دشمن بعثی گرفتید

به وقت حمله چون  شیر دلیری

                                   نشان را سوی آن عدوا گرفتید

به  وقت  دادن  آذوقه  و نان

                                   همان لحظه پی صحرا گرفتید

درآن دوران بودند دیگران خواب

                                    سراغ از یوسف زهرا گرفتید

برای جان سپردن در ره عشق

                                    زمین   در زمان دعوا گرفتید

پس از رفتن به  اوج  آسمانها

                                    به پیش  مرتضی  ماوا گرفتید

                                                                                                           حامد قاسمی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 16:42 توسط سئویل نیکنام |

ای عشق ببین چه کرده ای با دل ما                              بنگر که چگونه می کشانی به فنا

من معتکف خانه و کوی تو شدم                                    در باز کن و کمی به ما رخ بنما

                                            ******************

از حادثه عشق در این زمان غمگینم                              چون لیلی و مجنونی نمیبینم

اکنون که همه از عاقلی دم زده اند                               پس کی به هوای لیلی ام می میرم

                                            ******************

گوش کن صدای پا می آید                                           مطمئنم او پی ما می آید

ما گمشدگان ره تاریک زمانیم                                      آن نور به هوای من و تو می آید

                                           ******************

بر کنگره عشق نشستیم من و تو                              در مورد آینده سخن بگفتیم من و تو

بگرفت مرا ترس نبودن تو در فردا ها                             اما غافل از این که با همیم اکنون من و تو

                                           ******************

بر جامه ی تن هر کس نظری اندازد                             گر خوش بود، آنگاه نظر به تو اندازد

رو جامه بیارای که عقل در چشمند                            گر این نکنی، تو هم ز چشم اندازند

                                           ******************

من یک راز ز تو پوشیدم                                          از جام می دروغ کمی نوشیدم

از ترس جدایی و غم فاصله ها                                 سر در حفره بکردم، همه را نوشیدم

سهیل عدیلی               

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 19:50 توسط سئویل نیکنام |

سلام!

کار پژواک رسماْ از امروز، تاریخ ۱۶/۸ با جلسه ی بچه های ادبیات شروع شد.و تا تاریخ ۲۶/۸ زمان برای جمع آوری مطالب نشریه داده شده است. از دوستان علاقه مند به کار طنز  و ادبیات خواسته می شود دست نوشته ها و مطالب خودشون را در این بازه ی زمانی به ای میل های داده شده ارسال نمایند.

منتظر آثار با ارزشتون هستیم!

                                                                                                          با تشکر!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:12 توسط سئویل نیکنام |

من و تو تنها نگاه می کنیم

عده ای می خندند و کف می زنند

سنگ با عشق پرتاپ می شود

شکوفه ها ندا می دهند

ولی پاسخی نیست

نا امیدی می بارد

اشک از چشم فرو می ریزد

کودکی تکیه بر خانه غم زده است

دلش می خواهد دست او نیز

شاخه ای معرفتی باشد نه سنگ

من و تو تنها نگاه می کنیم.

فهیمه السادات شجاعی        

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:56 توسط سئویل نیکنام |

 

اي مرغ مهاجر به كجا خواهي رفت ؟

به كدامين سو پرواز خواهي كرد ؟

هجرت براي نبودن !

رسيدن در اعماق پوچ !

رسيدن براي مرگ !

در كدامين انتظار ، خواهي ماند ؟

به ياد كدامين سرزمين مي ماني ؟

بدون بازگشت ؟!

از كدامين قسمت خواهي رسيد ؟

از كدامين تبار آسودگي مي نالي ؟

در مسير تنهاي هجران

با كه همقدم خواهي شد ؟

زخم هاي تنت را به كدامين آغوش خواهي سپرد ؟

و به عشق كدامين دل فرياد خواهي برآورد ؟

هجرت براي چيست ؟

روزي مرگ فرا خواهد رسيد

و در آن هنگام

آسمان غربت بار هجرت

براي تو نمي نالد

كه عمري در شب هاي بي ستاره آن

پرواز كردي

و همدم تنهايي شبهايش شدي

پرهايت به دور از آتش باد !

مرضیه السادات حسینی          

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:35 توسط سئویل نیکنام |

از چشمهای روحم اشک می چکد

قلبم نمی گنجد در فهم تنهایی ها

باز هم بوی آشتی می آید!

این بار قول می دهم ...

به محبت نگاه مهربانت

اگر دستان سردم را بگیری

همواره با تو بودن را فراموش نخواهم کرد.

..........................................................................................................................

زندگی ام بخشید

از خداوند قدرت خواستم،

ضعیفم آفرید تا تواضع بندگی را بیاموزم.

از او ثروت خواستم تا سعادتمند شوم،

فقرم بخشید تا عاقل باشم و ثروت قناعت را دریابم.

از او پیروزی خواستم تا دیگران ستایشم کنند،

شکستم بخشید که پیوسته بدانم نیازمند اویم.

از او همه چیز خواستم تا از زندگی ام لذت ببرم ،

زندگیم بخشید تا از همه چیز لذت ببرم.

آن چه خواستم نداد،

 آنچه امید داشتم داد،

و پیوسته دعاهای ناگفته ام را مستجاب کرد!

                                                                                           زهرا نوروزی

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:22 توسط سئویل نیکنام |

2 ساعت پیش از زندان آزاد شده بود. جرمش زیاد مهم نبود ولی به علت خوش رفتاری سه ماه زودتر آزاد شده بود.ترمینال جنوب اولین جایی بود که رفت.بلیط برای مشهدـساعت حرکت ۳۰/۲ـنیم ساعت فرصت داشت که برای بار آخر با تهران و اونایی که توش بودن خداحافظی کنه.اونایی که براش عزیز بودن و مریم. کارت تلفن خرید و زنگ زد. اون ور خط بعد از ۷بار زنگ خوردن یکی گفت:

-الو

- الو ـ سلام ـ منزل آقای مهدوی؟

 - بله ـ بفرمایید،شما؟

- من حسینم،حسین یوسفی.

- آقای یوسفی! ـ به جا نمی آرم؟!

- من ـ من از دوستان دوران دانشگاه مریم خانوم هستم ـ دانشگاه تهران ـ

- آهان ـ بله ـ امرتون رو بفرمایید آقای یوسفی

- می خواستم اگه ممکنه با مریم خانوم صحبت کنم

- شما از کی تا حالا مریم رو ندیدین ؟ مگه نمی دونین بعد از اون ماجرای کذایی، مریم دیگه با هیچ کس حرف نمی زنه؟

- کدوم ماجرا؟ ببخشید من ۲سال ایران نبودم و تازه دیروز رسیدم ـ چی شده؟

- پس شما از هیچی خبر ندارین،چه طور خبر ندارین؟ مگه شما از دوستاش نیستین؟

- بله ـ درسته ولی من با هیچ کس تو ایران تماس نداشتم. آخه من به دلائل خاصی که نمی شه پشت تلفن گفت نمی تونستم تماس بگیرم

- بله بله ـ متوجه شدم.خوب به هر حال ایشون الان نمی تونن صحبت کنن. یعنی خیلی وقت که صحبت نمی کنن .

- می تونم بپرسم چی شده؟ مریمی که من می شناختم که یه لحظه هم سر جاش بند نبود و با پر حرفی هاش کله ی همه رو می خورد .

صدای بوق تلفن قطع شدن ارتباط رو تایید می کرد.

حسین دوباره شماره رو گرفت. بعد از سه بار زنگ پشت خط گفت

- الو

- الو سلام ـ ببخشید قطع شد می فرمودید.

- شما چی فرموده بودین؟

- گفتم مریم چش شده؟

- داستانش یه کم طولانیه.

- لطف کنین بفرمایید. ببخشید من اصلا" یادم رفت بپرسم.شما کیه مریم میشید؟

- من خالشم

- ببخشید من دوباره خدمتتون سلام عرض می کنم. میشه بفرمایید مریم خانوم چه مشکلی براشون پیش اومده ؟

- مریم به یکی از همکلاسی هاش علاقه مند شده بود. باید بشناسیدش سعید ـ سعید پور فهیم. سعید پسر خوبی بود ـکلشم کار می کرد.ولی انگار کلشم بوی قرمه سبزی می داد. درست می گم دیگه نه؟

- سعید ـ بله بله ـ سعید می شناختم. اما من حدود ۲سال پیش رفتم و دیگه خبری از هیچ کس ندارم.

- بله می گفتم . این دو تا همیشه با هم سر جنگ داشتن گویا توی دانشگاه، یه بار هم تا مرز دعوا تو کلاس پیش میرن. سعید انگار یه کلاس گذاشته بود در مورد چگونگی احترام به افراد و عقاید و بحث شده بود  ـ اون وسط مریم بلند شده  و تمام تئوری های سعید رو برده زیر سوال سعید هم کم نیاورده بود و حال مریم سر کلاس گرفته بود. مریم هم از سر ناراحتی از کلاس زده بود بیرون. سعید دنبال مریم میره و این خودش میشه آغاز صمیمیتشون. تا اونجا که قراره نامزدی و عقد و این جور چیزا رم میذارن. اما سعید یهو غیبش میزنه و فقط یه نامه میفرسته برای مریم. مریم بعد از خوندن اون نامه کلا" دیگخ حرف نمی زنه . مثل یه آدم دیوونه افتاده تو خونه. نامه رو که ما خوندیم چیزی ازش سر در نیاوردیم. دکترا هم هیچ کاری نتونستن براش بکنن . اوه ببخشید الو هنوز پشت خطین؟

- بله ـ بله  ـ می فرمودید.

- ببخشید من پر چونگی کردم . سر شما رو درد آوردم.

- نه ـ ممنون ـحالا میشه یه خواهش ازتون بکنم. شاید بتونه به مریم کمک کنه.

- بفرمایید. باشه حتما".

- میشه گوشی تلفن رو بذارید دم گوش مریم. شاید بتونم با یاد آوری خاطرات دوران دانشگاه لا اقل یه کم حال و هواش رو عوض کنم.

بوق ـ بوق ـ بوق........................

حسین دوباره زنگ زد.

- الو ـ ببخشید بازم قطع شد. امان از دست این مخابرات

- باشه آقای...ببخشید فامیلیتون یادم رفت...

- یوسفی هستم ـ حسین یوسفی.

- شما فکر می کنید اصلا" شما رو بشناسه ـ اونم بعد از ۲ سال.

- خانوم فوقش منو نمی شناسه ـ تیریه در تاریکی دیگه.

- باشه چند لحظه صبر کنید...(بعد از چند ثانیه)

- آقای یوسفی گوشی رو می ذارم بغل گوش مریم .بفرمایید.

-الو ـ سلام ـ مریم منم سعید ـ مریم جانم سلام منم سعید . سعید پور فهیم _ من زندان بودم _به خاطر سپهر _ به خاطر پژمان و سامان و رضا به خاطره الهه و مرجان _ من الان 2 سال زندان بودم _من نوشتمت که برام نمونی _ بری دنبال سرنوشتت. گفتم که دارم تموم میشم _چرا با خودت این کارو کردی دیوونه _ من _ مننمی خواستم این طوری بشه _ مریم _ مریم من . تو این 2 سال 3 تا کتاب نوشتم که تو هر 3 تاش اسم تو هست. مریم من _ زندگی بدون مریم_ بدون مریم هرگز.         فقط به خاطر تو تحمل کردم _ ولی تو چرا تحمل نکردی؟ چرا نرفتی چرا خودتو داغون کردی _ صدام دیگه در نمیاد  من دارم میام اونجا _مریم جان من

- فرار کن پسر جان

- بوق _بوق _ بوق ............

هیچ کس نمی تونست اون صحنه رو باور کنه . اتوبوسی که رو به روی تلفن عمومی بود یهو خلاص شده بود و اتوبوس به سمت باجه تلفن راه افتاده بود و چون سرازیری بود سرعتش زیاد شده بود و...

 

                                                                                                                پیوند میرمشتاقی

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:43 توسط سئویل نیکنام |

دل من را بربود!نه نربود!او آن را به امانت برداشت،

 

وسپس آرام آرام قلب را در آغوش فشرد.

 

قصد او از این کار حرکت قلبم بود ،نه فشاری که کشم رنج از آن.

 

قلب من راه افتاد وبه دنبالش رفت!گرمی عشقش آب کرد منجمد خون دل

 ویران را

 

وسپس....

 

حال انگار نوبت چشمم بود ،باز کرد قفل آن با بوسه های مهربان!

 

چشم من بیدار شد، باز شد، چشمه ای از اشک دَرَش سرشار شد

 

و سپس با نفس گرم و مسیحایی خویش شش من را پر کرد

 

وسپس.......

 

او کشید  جور من تا اینجا.جای من لرزید،ترسید،آب شد!نگذاشت تلخی ایام

به کامم باشد،

 

وکشید بار سنگین مرا باز به دوش!

 

پس چرا او هرگز ، در نیامد صدایش

 

که:شدم من خسته!؟دیگه این همه رنج وسختی،واسه این جسم نحیفم بسه!؟؟

 

و من از نادانی خویش کرده ام اورا اذیت ها بسیار

 

حال که می اندیشم نتوانم بکنم من کاری،که شود زحماتش جبران!

 

مادرم ای همه عالم به فدات،من نوشتم اکنون هرچه این دل میخواست!وزبان،

 

 سنگ شد در گفتن آن

 

بازهم میگویم حتی کلمات ،نتوانند رساند گرمی عشق مرا  بر قلبت!

 

تو به من بخشیدی،زندگی ، عشق، وفا!

 

ومن اما تنها،می توانم که دهم پاسخ یک ذره از آن مهر و صفا

 

با یک جمله!    

       مادر دوستت دارم

 

                                                            محمد عدیلی

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:26 توسط سئویل نیکنام |

اینم از شعرای فروغ :

درد تاریکیست ،درد خواستن

رفتن و بیهوده از خود کاستن

سر نهادن بر سیه سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخنده یاران یافتن

زر نهادن بر کف طرار ها

گم شدن در پهنه ی بازار ها

  

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:34 توسط سئویل نیکنام |

چه زیبا و کودکانه

در ذهنم قد می کشی

هنوز ریزش برگ درختان را به یاد می آورم

هنوز حریص فتح اسم تو هستم

خیابان دلم را نام تو را نهاده ام

کوچه اش بن بست عشق توست

ایستاده ام هنوز سر همان کوچه سبز

تا گذری از خیابان دلم داشته باشی

.....................................................

گل های پیچک به سمت خورشید می روند

ومن به سمت مسیر زندگی

طلوع خورشید را در شهر حریر مانند دوست دارم

آن وقت دوست دارم پیچکی باشم

که به سمت تو می آید!

................................................

به تو فکر می کردم

مادر مرا دعوا کرد

داشتم عشق تو را در دل می کاشتم

باد مرا تنبیه کرد

روزی که به خاطر دیدن تو

در اتاق زندانی شدم

تازه فهمیدم

متولد شده ام.

....................................................

باران می بارد

 یادم هست

در آن فضای بسته

من و تو

بی تفاوت بودی

فضا فضای سکوت بود

ومن شکستم

وتو مبهوت از کلام من

من صادقانه ترین کلام را سرودم

و تو

زیبایی را ندیدی

چشمانت را بستی

لبخندی زدی مثل مهتاب

گفتی

تنهایی

نمی دیدی

پنجره باز را

چمدان پشت در

کوچه بن بست را

و باور نکردی برق چشمان مرا

که در میان پاییز روییده بود

باور نکردی

                                                                                                           فهیمه شجاعی

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:51 توسط سئویل نیکنام |

چکمه هایم گل سرخی است غمین                 در پس پرده پر تیغ طنین    
در پس حسرت دل دادگی یک گل سرخ       در نگاه همه زنجره ها   می گرید
از صدایش همه شب پره ها ...همه شاپرک ها ..می پرند
دور تر از ان همه دیوار و....................................
.......سلام....

                                                                                                                     سارا جانه

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:34 توسط سئویل نیکنام |

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم،زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،

آدمیت مرد، گر چه آدم زنده بود!

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند،

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،

آدمیت مرده بود!

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این چرخ گردون گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم ها گذشت!ای دریغا آدمیت بر نگشت!!!

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،وای جنگل را بیابان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ،

آنچه این نامردان با جان انسان می کنند!

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:27 توسط سئویل نیکنام |

اگه طولانیه می تونیم قسمت اولش رو بذاریم ،اما .........

یادی از فریدون مشیری و شعرقشنگه* کوچه*

 

شاعر شعر خيال بال پرواز به مهتاب گشود

پي انديشه ماه تا خدا بالا رفت

كوچه خالي او خالي شد

دل پر از غصه و اندوه، پر از تنهايي

باز هم پاي بدان كوچه نهاد،

كوچه خاطره ها، رد پاي مهتاب، باز هم ناله شب هاي خيال: بي تو مهتاب شبي...

شعر لالايي من بود زماني كوچه،

بعدها شد همه انديشه من

لحظه هايم پي اين شعر غريب پي يك قاصدك از دشت محال پشت هم دور شدند،

صاحب كوچه خالي چه كسي خواهد بود؟

چه كسي مي گذرد هر مهتاب؟ چشمهاي چه كسي گريان است؟

خاطرم بود كه يك كوچه خالي به جهان جا دارد

يك نفر هر مهتاب، نظرش بر آب است، نگهش دل نگران عشقيست،

دل او پر ز تمنا و پر از تنهائيست،

او فقط يك نفر است، شاعر شعري دور در كلامي نزديك...

روزها از پس هم دور شدند،

من شدم رهگذري در دل شب، عاشق يك صياد كه به دامش دل بود

كوچه اي نيز همين نزديكي پشت ديواري چند

پرسشي بي پاسخ در نگاهي پرشد

داستان غم ويك كوچه و صياد، شبي مهتابي گذري شاعروار...

گوئيا خاطره ها زنده شدند، كوچه لالايي، كوچه تنهايي همگي زنده شدند.

بعدها فهميدم

در دل هر كسي يك كوچه هميشه ماناست

كوچه خاطره اي در شب مهتابي

خواندن شعري خوش، در پي خاطره اي نا فرجام و به يادش اشكي!

من خودم صاحب يك كوچه شدم

شاعر رويايي، ديگر آسوده بخواب

كوچه خالي تو ميداني ست مردماني همه درمانده عشق

هم صدا با شاعر هم نفس ميخوانند

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتيم

همه تن چشم شديم خيره به دنبال تو گشتيم

زخمي از خنجر هجران وجودت

ساعتي خسته لب جوي نگاه تو نشستيم

شوق ديدار تو در دلها بود

تو نبودي و به دنبال نشاني ز تو گشتيم

ردي از صحبت تو با دل و يار آن جا بود

مشق احساس تو را در دل خود بنوشتيم

باور ديده و دل شد به تماشاگه راز

كه تو صياد نظر بودي و ما آهوي دشتيم

حذر از عشق تو صياد به دلهامان نيست

پود اين دام به دست دل خود ما رشتيم

و نشانهاي وجودت همه جا پيدا بود

بي تو اما به چه حالي از آن كوچه گذشتيم

                                                                                                 در مورد شاعرش ؟

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:19 توسط سئویل نیکنام |

سلام !!!

برای به چاپ رساندن مطالب ادبیات نشریه، فرصت دارید،مطالب خود را تا حداکثر ۱۹/۲در وبلاگ قرار داده یا به آدرس ایمیل وبلاگ ارسال فرمایید!!!

در ضمن، مطالب ارسالی را نیز، در قسمت نظرات،مورد نقد وبررسی قرار بدهید!

همچنین در هنگام ارسال مطلب، موضوع مطلب را هم مشخص فرمایید!

  با تشکر !            

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:20 توسط سئویل نیکنام |