تبليغاتX
سرویس ادبیات نشریه دانشجویی پژواک
خوب دوستا فکر کنم بد نیست موضوع مسیر رفت و برگشت تهران-پرندُ   پرند-تهران رو یه بررسی بکنیم ببینیم ه جوریهاست...

اگر فردی خواست از تهران خود را به پرند برساند چندین راه دارد:

۱-پیاده.تا حالا امتحان نشده ولی...یک بار امتحان کافیه  

۲-سواره:که خود به چند بخش تقسیم میشود:

الف:تاکسی:این مسیر که مبلغ ۱۵۰۰ تومان مایه جات و تیله جات نیاز دارد مسیری استُ کوتاهُ راحتُ و اندکی خطرناک؟؟؟؟ و دلیل خطرناک بودنش این که اگر یک دو دوتا  چهار تای ساده انجام بدهیم متوجه می شویم که سرعت متوسط تاکسی ها ۱۴۰ و یا ۱۵۰ است...

ب- اتوبوس :اتوبوس های پرند-تهران چند نوع دارند:

۱-قرمز    ۲-آبی      ۳-سبز کمرنگ    ۴-یه خورده پرنگ تر           و الخ...

که این اتوبوس ها از شما مبلغ ۳۰۰ تومان میگیرد و ۲ ساعت شمارا به مقصد میرساند.نکته جالب پر شدن آن است که به نظر کارشناسان به مثابه اینکه درب ها آن باز میگردد تنها ۵ ثانیه فرصت دارید تا جایی برای نشستن پیدا کنید وگرنه باید ایستاده برین پرند.......

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نظرهای شماباعث بهتر شدن مطلب خواهد شد .ما رو بی نصیب نگذارید.....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 17:51 توسط عبدالرضا خلیل بیگ |

ماکت موسیقی

به کجا چنین شتبان؟نه واقعا به کجا چنین شتابان ای جوانان با(بخونید بی)سلیقه.چرا اینطوری شدیم؟یکی دوتا هم نیستیم.خیلی زیاد شدیم.منظورم جوونایی که همه چیزشون عوض شده ،مهمترینشون سلیقه است.قبول کنیم بی سلیقه شدیم.سلیقه مون اینقدر بد شده و به چیز هایی علاقه مند شدیم که نمیشه اسمی رو شون  بگزاریم .مثلا تو همین زمینه موسیقی .واقعا لیاقت ما این که به ماکت موسیقی 4 تا جوون مو قشنگ و به اصطلاح فشن و بی هنر  گوش کنیم و از لذت موسیقی واقعی به بهره باشیم؟ چرا ما به آهنگ هایی گوش می کنیم که مرحله تولید شدن  تا به دست مضرف کننده رسیدنش گاهی کمتر از یک روز میشه؟ چرا به آهنگایی گوش میدیم که تولید شدن آن به وسیله یک دستگاه و یک خواننده صورت میگیرد و به ندرت در این آهنگها از آلات موسیقی استفاده می شود. چرا باید به آهنگ هایی گوشش کنیم که متن اون مربوط به یک رابطه به اصطلاح عاشقانه باشه.چرا نباید به موسیقی گوش کنیم که وقتی آن موسیقی  به اتمام رسید احساس کنیم که چیزی بهمان اضافه شده .هنر کجاست؟در این ماکت ها؟فکر نمیکنم..................

دست نوشت  عبدالرضا خلیل بیگ

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 17:28 توسط عبدالرضا خلیل بیگ |

چقدر ایتجا تاریک.ا

اینا چیه بهم چسبیده.

انگار من و یکی داره میاره بیرون.

آخ چرا میزنی؟اچون که گریه کنم؟اینا کین دارن با لباس سفید من و نگاه میکنن؟

این خانوم کیه که من ازش اومدم بیرون؟

این آقا کیه که هی من و بوس میکنه؟

این خانوم که من ازش اومدم بیرون داره از خودش بهم شیر میده!!

من چرا دندون ندارم؟

این چیه دارن تنم میکنن؟

این چیه گذاشتن تو دهنم که هر چی می خورمش گشنگیم بر طرف نمیشه؟

من چرا همش باید شیر بخورم؟

من از کجا اومدم؟

انگار کم کم دندونام داره در میاد!!!

اا دارم چند کلمه ای حرف میزنم!!!

چرا من نمیتونم راه برم و مجبورم چهار دست و پا راه برم؟

دندونام کامل درومده.

راحت حرف میزنم.

راحت راه میرم.

من از کجا اومدم؟

واسه چی من باید صبح زود پاشم برم اونجا که بهش میگن مدرسه؟؟

من الان چرا باید درس بخونم؟

کم کم  دارم میرم دبیرستان.

چرا من اینقدر مشکل دارم.

باید برم فردا تست ایکس چی بزنم چون هفته دیگه یه امتحان دارم.

بهش میگن کنکور.

ا من دانشگاه قبول شدم.

فردا باید برم آزمون آخر ترم ۵ رو بدم.

من بعضی موقع ها یه چیزایی گوش میدم بهش میگن موسیقی.

من بعضی وقت یه جا میرم که میگن بهش استخر

ااا فردا عروسیم.

امروز تولد ۵۰ سالگیم.

دیروز بهم خبر دادن بابام مرد.

رفت پیش خدا بیامرز مادرم.

فردا روز جشن پایان تحصیل پسرم.

اه من چرا قلبم درد میکنه. دکتر میگه رفتنیم.

من از کجا اومدم؟

ا چرا من وگذاشتن زیر این خاک.چرا دارن روم خاک میریزن..........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی همینه دیر یا زود تموم میشه.سخت نگیرین

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:20 توسط عبدالرضا خلیل بیگ |

 

بعد از افشاگري هاي ما در مورد ماهيت دوشنبه بازار و قلعه سنگي در شماره "پيش شماره ي پژواك"، اين بار افشاگري ما در مورد راه دوچرخه سواري پرند، خواهد بود!

...

برخي از دوستانِ دانشجو، هي از ما سوال مي كردند كه اين راه دوچرخه سواري كه در اول راه ورودي به شهر ايجاد شده براي چيست؟! ما هم بنا به وجدان شغلي امان(!)، سخت به دنبال پاسخي براي اين سوال گشتيم و گشتيم تا اينكه پاسخ را در زبان يكي از رانندگان اتوبوس هاي پرند – تهران يافتيم!

اين راننده ي شريف گفت:(با لحن لوطي اي!!!) والا ما تو اين 4-5 سال كه دوچرخه اي نديديم! فقط يه بار ديديم 4 تا جك و جوون دارن تو گرماي 45 درجه اينجا دوچرخه بازي مي كنن... تعجب كرديم! ازشون پرسيديم "براي چي اومديد اينجا دوچرخه بازي؟! مگه جا قحطه؟!" گفتن "قراره وزير مسكن بياد بازديد شهر پرند!!! به ما گفتن بياييد نماد دوچرخه سواري بشيد، 4-5 تومن بهتون بديم، ما هم قبول كرديم!!!"

گفتني است بعد از شنيدن اين پاسخ، ما راهي جز قانع شدن نيافتيم، شما هم سعي كنيد قانع شويد!!!

...

با همکاری مهدی صالح پور

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:11 توسط عبدالرضا خلیل بیگ |

 

 

امروز جمعه است. ميگن ايران بازي داره، و مي خوام برم ورزشگاه!

صبح که از خواب بلند ميشم، اولين چيزي رو كه مي بينم، يه سوسكه كه روي ديوار داره واسه خودش عرض اندام مي كنه و گويا ديوار خونه ي ما رو با ديوار خونه ي خودشون اشتباه گرفته!!! از جام پریدم و هوار کشیدم! با استفاده از یک فروند دمپايی که تو اتاقم بود ازش پذیرایی کردم. شدت برخورد دمپايي با بنده خدا سوسكه به قدري بود كه مامانم از اون سر خونه بيدار شد وگفت: "چه خبرته كله صبح؟! پاشو برو نون بگیر... واسه صبحونه نون نداریم!" گفتم: "چشم! بذار اول تكليف اين يارو سوسكه رو مشخص كنم، بعد!!!"

براي كسب يه لقمه نون از خونه زدم بيرون! گويا دیشب بارون اومده بود، و همه جا خیس بود. داشتم تو پیاده رو واسه خودم راه میرفتم، که یکی از برادران اراذل و اوباش که پشت ماشینش هم چند تا شعار نژادپرستانه نوشته بود، با ماشین "مدل بالا نما"ش به صورت ويژ كنان، از کنارم رد شد. به خودم نگاه کردم دیدم، بللله... هرچه آب تو چاله بوده ریخته رو لباس هام!

برگشتم خونه لباس هام رو عوض کنم که مامان سرم داد کشید "باز که تو برگشتی؟!" ماجرا ر وبراش تعريف كردم و لباس هام رو عوض کردم و دوباره راه افتادم.

تو راه نونوایی دیدم دو تا برادرِ دوست و برادرِ(!) افغانی، افتادن به جون هم و همدیگر رو میزنن. یکیشون با كله رفت تو صورت اون يكي و اون يكيه هم با مشت گذاشت پاي چشم اين یکی!!! خواستم جداشون کنم که متوجه شدم، دعوا نيست! بلكه دوستان دارند كله صبح با هم شوخي مي كنند!!!

خلاصه رفتم نونوايي! وایسادم ته صف و بعد از گذشت اندك زماني (چیزی در حدود يك ساعت ونيم) دوست خوب نونوا گفت که آقا نون تموم شد!!! بعد از هزار تا جنگ و دعوا 2 تا دونه نون گرفتم که تو خونه، مامانم زندم بزارتم!!! رفتم خونه .یواشکی نون ها رو گذاشتم روي میز ناهار خوری و فرار کردم!

نزديك ظهر شده بود! يكي دو ساعت ديگه بازي شروع مي شد. سریع رفتم ایستگاه مترو کلی هم تو صف خرید بلیط معطل شدم...

...اومدم سوار مترو بشم که دیدم توي سالن جا نيست چه برسه به داخل واگن ها!!! با هزارو یک بدبختی تونستم سوار قطار  بشم. از مترو که اومدم بیرون احساس کردم 2-3 کیلويي لاغر شدم.

عزم رفتن به داخل استاديوم كردم. از اونجايي که برای ورود به هرجایی چندین راه وجود داره و راه هاي دوم و سوم بهتر از راه اول جواب ميده، قاچاقي رفتم قسمت بالا نشستم. آخرهاي نيمه اول رسيده بودم! ايران هم 1-0 عقب بود! تماشاچي ها يك صدا خانواده مربي رو تشويق مي كردن!!! بازی به دقيقه هفتاد رسيد!!! براي كسب يك ماشين به مقصد آرياشهر، اومدم بیرون! كلا 25 دقيقه از بازي رو ديدم! احساس کردم توي اين 25 دقيقه، 3-4 تا فحش جدید هم یاد گرفتم!

تو راه برگشت هم با مشكلي بسي بيشتر از موقع رفت، برگشتم و خسته و كوفته توي خونه فقط خوابيدم! اخبار تلويزيون رو هم نگاه نكردم! آخرش هم نفهميدم بازي چند-چند شد!!!

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:48 توسط عبدالرضا خلیل بیگ |