تبليغاتX
سرویس ادبیات نشریه دانشجویی پژواک
از چشمهای روحم اشک می چکد

قلبم نمی گنجد در فهم تنهایی ها

باز هم بوی آشتی می آید!

این بار قول می دهم ...

به محبت نگاه مهربانت

اگر دستان سردم را بگیری

همواره با تو بودن را فراموش نخواهم کرد.

..........................................................................................................................

زندگی ام بخشید

از خداوند قدرت خواستم،

ضعیفم آفرید تا تواضع بندگی را بیاموزم.

از او ثروت خواستم تا سعادتمند شوم،

فقرم بخشید تا عاقل باشم و ثروت قناعت را دریابم.

از او پیروزی خواستم تا دیگران ستایشم کنند،

شکستم بخشید که پیوسته بدانم نیازمند اویم.

از او همه چیز خواستم تا از زندگی ام لذت ببرم ،

زندگیم بخشید تا از همه چیز لذت ببرم.

آن چه خواستم نداد،

 آنچه امید داشتم داد،

و پیوسته دعاهای ناگفته ام را مستجاب کرد!

                                                                                           زهرا نوروزی

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:22 توسط سئویل نیکنام |

2 ساعت پیش از زندان آزاد شده بود. جرمش زیاد مهم نبود ولی به علت خوش رفتاری سه ماه زودتر آزاد شده بود.ترمینال جنوب اولین جایی بود که رفت.بلیط برای مشهدـساعت حرکت ۳۰/۲ـنیم ساعت فرصت داشت که برای بار آخر با تهران و اونایی که توش بودن خداحافظی کنه.اونایی که براش عزیز بودن و مریم. کارت تلفن خرید و زنگ زد. اون ور خط بعد از ۷بار زنگ خوردن یکی گفت:

-الو

- الو ـ سلام ـ منزل آقای مهدوی؟

 - بله ـ بفرمایید،شما؟

- من حسینم،حسین یوسفی.

- آقای یوسفی! ـ به جا نمی آرم؟!

- من ـ من از دوستان دوران دانشگاه مریم خانوم هستم ـ دانشگاه تهران ـ

- آهان ـ بله ـ امرتون رو بفرمایید آقای یوسفی

- می خواستم اگه ممکنه با مریم خانوم صحبت کنم

- شما از کی تا حالا مریم رو ندیدین ؟ مگه نمی دونین بعد از اون ماجرای کذایی، مریم دیگه با هیچ کس حرف نمی زنه؟

- کدوم ماجرا؟ ببخشید من ۲سال ایران نبودم و تازه دیروز رسیدم ـ چی شده؟

- پس شما از هیچی خبر ندارین،چه طور خبر ندارین؟ مگه شما از دوستاش نیستین؟

- بله ـ درسته ولی من با هیچ کس تو ایران تماس نداشتم. آخه من به دلائل خاصی که نمی شه پشت تلفن گفت نمی تونستم تماس بگیرم

- بله بله ـ متوجه شدم.خوب به هر حال ایشون الان نمی تونن صحبت کنن. یعنی خیلی وقت که صحبت نمی کنن .

- می تونم بپرسم چی شده؟ مریمی که من می شناختم که یه لحظه هم سر جاش بند نبود و با پر حرفی هاش کله ی همه رو می خورد .

صدای بوق تلفن قطع شدن ارتباط رو تایید می کرد.

حسین دوباره شماره رو گرفت. بعد از سه بار زنگ پشت خط گفت

- الو

- الو سلام ـ ببخشید قطع شد می فرمودید.

- شما چی فرموده بودین؟

- گفتم مریم چش شده؟

- داستانش یه کم طولانیه.

- لطف کنین بفرمایید. ببخشید من اصلا" یادم رفت بپرسم.شما کیه مریم میشید؟

- من خالشم

- ببخشید من دوباره خدمتتون سلام عرض می کنم. میشه بفرمایید مریم خانوم چه مشکلی براشون پیش اومده ؟

- مریم به یکی از همکلاسی هاش علاقه مند شده بود. باید بشناسیدش سعید ـ سعید پور فهیم. سعید پسر خوبی بود ـکلشم کار می کرد.ولی انگار کلشم بوی قرمه سبزی می داد. درست می گم دیگه نه؟

- سعید ـ بله بله ـ سعید می شناختم. اما من حدود ۲سال پیش رفتم و دیگه خبری از هیچ کس ندارم.

- بله می گفتم . این دو تا همیشه با هم سر جنگ داشتن گویا توی دانشگاه، یه بار هم تا مرز دعوا تو کلاس پیش میرن. سعید انگار یه کلاس گذاشته بود در مورد چگونگی احترام به افراد و عقاید و بحث شده بود  ـ اون وسط مریم بلند شده  و تمام تئوری های سعید رو برده زیر سوال سعید هم کم نیاورده بود و حال مریم سر کلاس گرفته بود. مریم هم از سر ناراحتی از کلاس زده بود بیرون. سعید دنبال مریم میره و این خودش میشه آغاز صمیمیتشون. تا اونجا که قراره نامزدی و عقد و این جور چیزا رم میذارن. اما سعید یهو غیبش میزنه و فقط یه نامه میفرسته برای مریم. مریم بعد از خوندن اون نامه کلا" دیگخ حرف نمی زنه . مثل یه آدم دیوونه افتاده تو خونه. نامه رو که ما خوندیم چیزی ازش سر در نیاوردیم. دکترا هم هیچ کاری نتونستن براش بکنن . اوه ببخشید الو هنوز پشت خطین؟

- بله ـ بله  ـ می فرمودید.

- ببخشید من پر چونگی کردم . سر شما رو درد آوردم.

- نه ـ ممنون ـحالا میشه یه خواهش ازتون بکنم. شاید بتونه به مریم کمک کنه.

- بفرمایید. باشه حتما".

- میشه گوشی تلفن رو بذارید دم گوش مریم. شاید بتونم با یاد آوری خاطرات دوران دانشگاه لا اقل یه کم حال و هواش رو عوض کنم.

بوق ـ بوق ـ بوق........................

حسین دوباره زنگ زد.

- الو ـ ببخشید بازم قطع شد. امان از دست این مخابرات

- باشه آقای...ببخشید فامیلیتون یادم رفت...

- یوسفی هستم ـ حسین یوسفی.

- شما فکر می کنید اصلا" شما رو بشناسه ـ اونم بعد از ۲ سال.

- خانوم فوقش منو نمی شناسه ـ تیریه در تاریکی دیگه.

- باشه چند لحظه صبر کنید...(بعد از چند ثانیه)

- آقای یوسفی گوشی رو می ذارم بغل گوش مریم .بفرمایید.

-الو ـ سلام ـ مریم منم سعید ـ مریم جانم سلام منم سعید . سعید پور فهیم _ من زندان بودم _به خاطر سپهر _ به خاطر پژمان و سامان و رضا به خاطره الهه و مرجان _ من الان 2 سال زندان بودم _من نوشتمت که برام نمونی _ بری دنبال سرنوشتت. گفتم که دارم تموم میشم _چرا با خودت این کارو کردی دیوونه _ من _ مننمی خواستم این طوری بشه _ مریم _ مریم من . تو این 2 سال 3 تا کتاب نوشتم که تو هر 3 تاش اسم تو هست. مریم من _ زندگی بدون مریم_ بدون مریم هرگز.         فقط به خاطر تو تحمل کردم _ ولی تو چرا تحمل نکردی؟ چرا نرفتی چرا خودتو داغون کردی _ صدام دیگه در نمیاد  من دارم میام اونجا _مریم جان من

- فرار کن پسر جان

- بوق _بوق _ بوق ............

هیچ کس نمی تونست اون صحنه رو باور کنه . اتوبوسی که رو به روی تلفن عمومی بود یهو خلاص شده بود و اتوبوس به سمت باجه تلفن راه افتاده بود و چون سرازیری بود سرعتش زیاد شده بود و...

 

                                                                                                                پیوند میرمشتاقی

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:43 توسط سئویل نیکنام |

ظلم است 
 که من گریه کنان
    پشت سرت راه روم
 و تو بی آنکه مرا دریابی
      در حسرت یک لحظه نگاه
                            از کنارم بروی.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:53 توسط غزاله قرگوزلو |

دل من را بربود!نه نربود!او آن را به امانت برداشت،

 

وسپس آرام آرام قلب را در آغوش فشرد.

 

قصد او از این کار حرکت قلبم بود ،نه فشاری که کشم رنج از آن.

 

قلب من راه افتاد وبه دنبالش رفت!گرمی عشقش آب کرد منجمد خون دل

 ویران را

 

وسپس....

 

حال انگار نوبت چشمم بود ،باز کرد قفل آن با بوسه های مهربان!

 

چشم من بیدار شد، باز شد، چشمه ای از اشک دَرَش سرشار شد

 

و سپس با نفس گرم و مسیحایی خویش شش من را پر کرد

 

وسپس.......

 

او کشید  جور من تا اینجا.جای من لرزید،ترسید،آب شد!نگذاشت تلخی ایام

به کامم باشد،

 

وکشید بار سنگین مرا باز به دوش!

 

پس چرا او هرگز ، در نیامد صدایش

 

که:شدم من خسته!؟دیگه این همه رنج وسختی،واسه این جسم نحیفم بسه!؟؟

 

و من از نادانی خویش کرده ام اورا اذیت ها بسیار

 

حال که می اندیشم نتوانم بکنم من کاری،که شود زحماتش جبران!

 

مادرم ای همه عالم به فدات،من نوشتم اکنون هرچه این دل میخواست!وزبان،

 

 سنگ شد در گفتن آن

 

بازهم میگویم حتی کلمات ،نتوانند رساند گرمی عشق مرا  بر قلبت!

 

تو به من بخشیدی،زندگی ، عشق، وفا!

 

ومن اما تنها،می توانم که دهم پاسخ یک ذره از آن مهر و صفا

 

با یک جمله!    

       مادر دوستت دارم

 

                                                            محمد عدیلی

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:26 توسط سئویل نیکنام |

لطفا هر چه سریع تر نظراتتون رو در مورد مطالب پایین بگید تا، تا آخر امشب كم كاستي هاش برطرف بشه و فردا بره براي صفحه آرايي!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:46 توسط مهدی صالح پور |

مقایسه دانشجویان رشته های مختلف با هم1:

 

فرض را بر این گرفته که این دو دانشجو2 در همون سال اول3 وارد دانشگاه شده و خودشان رشته اشان را انتخاب کرده اند4:

 

 

جدول ۱ : مقایسه وضعیت ظاهری

 

رشته

22 سالگی

26 سالگی

30 سالگی

فنی

 

مامان عکس مهندس(یعنی شما!) را با کلاه منگوله دار فارغ التحصیلی چسبانده بیخ دیوار و روزی 3 بار گردگیری اتان می کند!

کمی هم شکم درآورده اید که برای کلاس کار مهندسی بد نیست!

کت و شلوار واقعا برازنده شماست!

آقای مهندس! اتفاقا عینک هم به شما می آید، چون جدی تر به نظر می آیید! این طوری بیشتر از شما حساب می برند!

کت و شلوار، کیف سامسونت، موهای سشوار کشیده و خط اتوی تیز از مشخصات یک مدیر خوبه که شما همه اش را دارید! بچه اتان هم ذوق می کند که بابای خوش تیپش هر روز تا در مهد کودک می بردش!

انسانی

 

 

به جز بالا رفتن نمره عینکتان و 20-30 کیلو کمبود وزن، مشکلی وجود ندارد!

ماشاالله هزار ماشاالله هیچ تغییری نکرده اید!

قیافه اتان کم کم دارد شبیه وزیر و وکیل ها می شود! این برای آینده شغلی اتان هم خوب است! بد نیست چشمهایتان را هم لیزر کنید! شماره عینکتان دیگه خیلی بالا رفته! ضمنا درس بدجوری لاغرتان کرده! به مامان جانتان بگویید کمی بیشتر بهتان برسه!

قیافه اتان خود استاد دانشگاهه! انگار از کودکی برای استادی دانشگاه و ریاست  بزرگ شده اید! موهای جوگندمی اتان هم به سمت و مقامتان می آید! ریش هایتان را هم همیشه مرتب نگه داید که برایتان وجهه خوبی دارد!

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
جدول۲ :  مقایسه وضعیت شغلی
 
 

رشته

22 سالگی

26 سالگی

30 سالگی

فنی

 

2 راه پیش رو دارید!یکی اینکه 2 سال آش بخورید و کلک سربازی را برای همیشه بکنید و دیگه اینکه روی بیاورید به خرخوانی مجدد و کارشناسی ارشد را بچسبید!

البته هرکدام را انتخاب کنید برای مامانتان همان آقای مهندس هستید!

کار در یک شرکت یا کارخانه یا کارگاه برای شروع خوبه! اگر کارشناسی ارشد را هم گذرانده باشید پله های ترقی را خیلی سریع تر طی خواهید کرد! خودتان را گرم کنید برای رسیدن به جایگاه مدیریت! باید حسابی کار کنید!

بالاخره این همه سال کار با شرافت(!) و همراه با پاچه خواری باید به یه دردی بخوره دیگه!

در حرفه اتان حسابی شناخته شده اید و کارتون حسابی گرفته! مبارکه!

انسانی

 

راه های نرفته هزار تا نیست! همان 2 تا بالایی است!

یا پایتان را جلوی فرمانده محکم می کوبید زمین و یا باز همان خرخوانی و شماره عینک و ... قس علی هذا!

 

در آزمون 248 تا از شرکت ها و موسسات دولتی و غیردولتی و خصوصی و غیرخصوصی شرکت کرده اید و بالاخره در یکی قبول شده اید! مبارکه!!!

 

سابقه کار در اداره براتون بزرگ ترین برگ برنده است که شما دارید!

خانم بچه ها هم که راضی اند! دیگه چی می خواهید؟!

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
جدول۳ :  مقایسه وضعیت مالی
 
 
 

رشته

22 سالگی

26 سالگی

30 سالگی

فنی

 

نه پول تو جیبی سربازی زیاده و نه حقوق کار نیمه وقت دانشجویی!

ولی حداقل خوبیش اینه که بعدا سابقه کار دانشجویی خیلی به دردتون می خوره!

بخور و نمیری هست دیگه! سابقه کارتون که بیشتر بشه، حقوق هم میره بالا! نگران نباشید! به جای تاکسی با اتوبوس برید خونه و پول هاتون رو پس انداز کنید و ماشین بخرید که بهتون راحت تر زن بدهند!

 

پول مهندسی رو خوردن یه کیفی داره که نگو!

یه قرارداد می بندید و کلی روش پول در می آورید! این طوریه دیگه...

انسانی

 

دانشجوی انسانی و پول؟! اصلا شما اهل این حرف ها نیستید!

البته از کارهای دانشجویی اندک مایه ای در میاد که حداقل کرایه تاکسی رو جور می کنه!

 

قبلا هم تذکر داده بودیم! شما و پول؟!

حقوق کارمندی است و جویی و آب باریکه ای و ... خلاصه می گذره!

ای بابا! باز گیر دادی به مال و منال ها!!!

یک جوی نه چندان باریکی از استاد دانشگاهی و وکالت می آید و می رود و شما هم در آن شنا می کنید دیگه!

چه گیری دادی!!!

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
...

پانویس:

 

1.البته اونقدر هم مختلف نیست!

2.پس چند تا دانشجو! 2 تا اند دیگه! نیاز به پانویس داره؟!

3.یعنی خوشبختانه پشت درب کنکور گیر نکرده اند!

4.منظور نویسنده (یعنی من!) اینه که قلمچی و گاج و مدرسان شریف و دوستان براشون انتخاب رشته رایانه ای(کامپیوتری سابق!) انجام نداده اند!

 

منبع: همشهری جوان- با کلی تلخیص و تصرف و ...

...

نکته:

امیدوارم به اندازه زحمتی که من روی این کشیدم بهش توجه بشه و یه ذره ویرایش بشه!!!

قابل توجه بچه های صفحه آرایی!!!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:44 توسط مهدی صالح پور |

اینم از شعرای فروغ :

درد تاریکیست ،درد خواستن

رفتن و بیهوده از خود کاستن

سر نهادن بر سیه سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخنده یاران یافتن

زر نهادن بر کف طرار ها

گم شدن در پهنه ی بازار ها

  

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:34 توسط سئویل نیکنام |

چقدر ایتجا تاریک.ا

اینا چیه بهم چسبیده.

انگار من و یکی داره میاره بیرون.

آخ چرا میزنی؟اچون که گریه کنم؟اینا کین دارن با لباس سفید من و نگاه میکنن؟

این خانوم کیه که من ازش اومدم بیرون؟

این آقا کیه که هی من و بوس میکنه؟

این خانوم که من ازش اومدم بیرون داره از خودش بهم شیر میده!!

من چرا دندون ندارم؟

این چیه دارن تنم میکنن؟

این چیه گذاشتن تو دهنم که هر چی می خورمش گشنگیم بر طرف نمیشه؟

من چرا همش باید شیر بخورم؟

من از کجا اومدم؟

انگار کم کم دندونام داره در میاد!!!

اا دارم چند کلمه ای حرف میزنم!!!

چرا من نمیتونم راه برم و مجبورم چهار دست و پا راه برم؟

دندونام کامل درومده.

راحت حرف میزنم.

راحت راه میرم.

من از کجا اومدم؟

واسه چی من باید صبح زود پاشم برم اونجا که بهش میگن مدرسه؟؟

من الان چرا باید درس بخونم؟

کم کم  دارم میرم دبیرستان.

چرا من اینقدر مشکل دارم.

باید برم فردا تست ایکس چی بزنم چون هفته دیگه یه امتحان دارم.

بهش میگن کنکور.

ا من دانشگاه قبول شدم.

فردا باید برم آزمون آخر ترم ۵ رو بدم.

من بعضی موقع ها یه چیزایی گوش میدم بهش میگن موسیقی.

من بعضی وقت یه جا میرم که میگن بهش استخر

ااا فردا عروسیم.

امروز تولد ۵۰ سالگیم.

دیروز بهم خبر دادن بابام مرد.

رفت پیش خدا بیامرز مادرم.

فردا روز جشن پایان تحصیل پسرم.

اه من چرا قلبم درد میکنه. دکتر میگه رفتنیم.

من از کجا اومدم؟

ا چرا من وگذاشتن زیر این خاک.چرا دارن روم خاک میریزن..........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی همینه دیر یا زود تموم میشه.سخت نگیرین

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:20 توسط عبدالرضا خلیل بیگ |

چه زیبا و کودکانه

در ذهنم قد می کشی

هنوز ریزش برگ درختان را به یاد می آورم

هنوز حریص فتح اسم تو هستم

خیابان دلم را نام تو را نهاده ام

کوچه اش بن بست عشق توست

ایستاده ام هنوز سر همان کوچه سبز

تا گذری از خیابان دلم داشته باشی

.....................................................

گل های پیچک به سمت خورشید می روند

ومن به سمت مسیر زندگی

طلوع خورشید را در شهر حریر مانند دوست دارم

آن وقت دوست دارم پیچکی باشم

که به سمت تو می آید!

................................................

به تو فکر می کردم

مادر مرا دعوا کرد

داشتم عشق تو را در دل می کاشتم

باد مرا تنبیه کرد

روزی که به خاطر دیدن تو

در اتاق زندانی شدم

تازه فهمیدم

متولد شده ام.

....................................................

باران می بارد

 یادم هست

در آن فضای بسته

من و تو

بی تفاوت بودی

فضا فضای سکوت بود

ومن شکستم

وتو مبهوت از کلام من

من صادقانه ترین کلام را سرودم

و تو

زیبایی را ندیدی

چشمانت را بستی

لبخندی زدی مثل مهتاب

گفتی

تنهایی

نمی دیدی

پنجره باز را

چمدان پشت در

کوچه بن بست را

و باور نکردی برق چشمان مرا

که در میان پاییز روییده بود

باور نکردی

                                                                                                           فهیمه شجاعی

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:51 توسط سئویل نیکنام |

چکمه هایم گل سرخی است غمین                 در پس پرده پر تیغ طنین    
در پس حسرت دل دادگی یک گل سرخ       در نگاه همه زنجره ها   می گرید
از صدایش همه شب پره ها ...همه شاپرک ها ..می پرند
دور تر از ان همه دیوار و....................................
.......سلام....

                                                                                                                     سارا جانه

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:34 توسط سئویل نیکنام |

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم،زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،

آدمیت مرد، گر چه آدم زنده بود!

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند،

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،

آدمیت مرده بود!

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این چرخ گردون گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم ها گذشت!ای دریغا آدمیت بر نگشت!!!

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،وای جنگل را بیابان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ،

آنچه این نامردان با جان انسان می کنند!

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:27 توسط سئویل نیکنام |

اگه طولانیه می تونیم قسمت اولش رو بذاریم ،اما .........

یادی از فریدون مشیری و شعرقشنگه* کوچه*

 

شاعر شعر خيال بال پرواز به مهتاب گشود

پي انديشه ماه تا خدا بالا رفت

كوچه خالي او خالي شد

دل پر از غصه و اندوه، پر از تنهايي

باز هم پاي بدان كوچه نهاد،

كوچه خاطره ها، رد پاي مهتاب، باز هم ناله شب هاي خيال: بي تو مهتاب شبي...

شعر لالايي من بود زماني كوچه،

بعدها شد همه انديشه من

لحظه هايم پي اين شعر غريب پي يك قاصدك از دشت محال پشت هم دور شدند،

صاحب كوچه خالي چه كسي خواهد بود؟

چه كسي مي گذرد هر مهتاب؟ چشمهاي چه كسي گريان است؟

خاطرم بود كه يك كوچه خالي به جهان جا دارد

يك نفر هر مهتاب، نظرش بر آب است، نگهش دل نگران عشقيست،

دل او پر ز تمنا و پر از تنهائيست،

او فقط يك نفر است، شاعر شعري دور در كلامي نزديك...

روزها از پس هم دور شدند،

من شدم رهگذري در دل شب، عاشق يك صياد كه به دامش دل بود

كوچه اي نيز همين نزديكي پشت ديواري چند

پرسشي بي پاسخ در نگاهي پرشد

داستان غم ويك كوچه و صياد، شبي مهتابي گذري شاعروار...

گوئيا خاطره ها زنده شدند، كوچه لالايي، كوچه تنهايي همگي زنده شدند.

بعدها فهميدم

در دل هر كسي يك كوچه هميشه ماناست

كوچه خاطره اي در شب مهتابي

خواندن شعري خوش، در پي خاطره اي نا فرجام و به يادش اشكي!

من خودم صاحب يك كوچه شدم

شاعر رويايي، ديگر آسوده بخواب

كوچه خالي تو ميداني ست مردماني همه درمانده عشق

هم صدا با شاعر هم نفس ميخوانند

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتيم

همه تن چشم شديم خيره به دنبال تو گشتيم

زخمي از خنجر هجران وجودت

ساعتي خسته لب جوي نگاه تو نشستيم

شوق ديدار تو در دلها بود

تو نبودي و به دنبال نشاني ز تو گشتيم

ردي از صحبت تو با دل و يار آن جا بود

مشق احساس تو را در دل خود بنوشتيم

باور ديده و دل شد به تماشاگه راز

كه تو صياد نظر بودي و ما آهوي دشتيم

حذر از عشق تو صياد به دلهامان نيست

پود اين دام به دست دل خود ما رشتيم

و نشانهاي وجودت همه جا پيدا بود

بي تو اما به چه حالي از آن كوچه گذشتيم

                                                                                                 در مورد شاعرش ؟

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:19 توسط سئویل نیکنام |

 

بعد از افشاگري هاي ما در مورد ماهيت دوشنبه بازار و قلعه سنگي در شماره "پيش شماره ي پژواك"، اين بار افشاگري ما در مورد راه دوچرخه سواري پرند، خواهد بود!

...

برخي از دوستانِ دانشجو، هي از ما سوال مي كردند كه اين راه دوچرخه سواري كه در اول راه ورودي به شهر ايجاد شده براي چيست؟! ما هم بنا به وجدان شغلي امان(!)، سخت به دنبال پاسخي براي اين سوال گشتيم و گشتيم تا اينكه پاسخ را در زبان يكي از رانندگان اتوبوس هاي پرند – تهران يافتيم!

اين راننده ي شريف گفت:(با لحن لوطي اي!!!) والا ما تو اين 4-5 سال كه دوچرخه اي نديديم! فقط يه بار ديديم 4 تا جك و جوون دارن تو گرماي 45 درجه اينجا دوچرخه بازي مي كنن... تعجب كرديم! ازشون پرسيديم "براي چي اومديد اينجا دوچرخه بازي؟! مگه جا قحطه؟!" گفتن "قراره وزير مسكن بياد بازديد شهر پرند!!! به ما گفتن بياييد نماد دوچرخه سواري بشيد، 4-5 تومن بهتون بديم، ما هم قبول كرديم!!!"

گفتني است بعد از شنيدن اين پاسخ، ما راهي جز قانع شدن نيافتيم، شما هم سعي كنيد قانع شويد!!!

...

با همکاری مهدی صالح پور

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:11 توسط عبدالرضا خلیل بیگ |

سلام

اين مطلب دوست خوبمون ابراهيم صادقيان مي باشد

چون اولين مطلبش در پژواك هستش نظراتتون خيلي كمكش خواهد كرد

...

 

تو ی پارک نشسته بودم مورچه ها به ردیف داشتن از جلوم رد میشدن با خودم گفتم که چه طوری ،آخه چه طوری میشه میشه اینا رو دید و دوباره با همان دیدقبلی به زندگی نگاه کرد !!!!!!!! فکر کردم این مورچه ها درباره ی ما چی فکر می کنن ،اصلا به ما فکر میکنن ،اصلا این قدر که ما خودمون رو بزرگ می بینیم واسه اونا اهمییت داریم !!!!!!!!!! هر کدومشون سرش تو کار خودش بود و هر وقت یکی از اونا واسه دونه بردن کمک میخواست بدون فکر و وقفه همه می رفتن کمکش ، همه باهم اتحاد داشتن و حتی یه لحظه هم از پا نمی ایستادن آ خه مگه چقدر انرژی دارن چه وقتایی استراحت می کنن شاید استراحتشون از اون وقتی شروع میشه که پای یه آدم یا چرخ یه ماشین از روشون رد بشه  اون وقت دیگه تا ابد میخوابن و استراحت میکنن....

جثه ی اونا در برابر ما اصلا به حساب نمی آد ولی خیلی از اونا بهتر وبیشتر از ما معنی همکاری واتحاد ،معنی دوستی ومحبت معنی برای هم زیستن رو فهمیدن !!!!!! چه طور میشه این مورچه هارو دید وندید!!! ،صدای گنجشکان رو شنید ونشنید!!! چه طور میشه این همه نشانه های وجودش رو دید و باز هم پرسید  که خدا کیه و واسه چی باید شکرش کنیم ! این یه سوالیه که همه بالاخره جوابشو می فهمن ولی بعضی ها مثل من وقتی جوابشو میفهمیم که چرخ ماشین زمان از رومون رد شده و دیگه وقتی واسمون نموده اون موقعه که معنی خیلی چیزا رو می فهمیم  ، میفهمیم که یه جواب سلام دادن ِ به قول ما نا قابل چه قدر ارزش داره و یه دل شکستن واسه منفعت خودمون چه قدر ، می فهمیم که کی وقت کار و تلاشه و کی وقت خواب ، و بالاخره می فهمیم که راننده ی اون ماشین زمان که از رومون رد شده خودمون بودیم و........

میشود خوب     نوشت،      خوب شنید                   میشود خوب در آن لحظه همه را فهمید

لیکن آن چیز مهم است که تا آخر عمر                       بنوشت        و   بشنید     و      فهمید

 

                                                                                            نویسنده :ابراهیم صادقیان

 

مفهوم شعر : میشه این مطالب رو خوند و همون لحظه هم فهمید اما چیزی که ارزش دارد اینست که اونها رو تا آخر عمر از یاد نبریم .

البته اينكه مفهوم شعر رو بگذاريم... نظر جمع مهمه.

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:9 توسط مهدی صالح پور |

«پرنده مردنی ست»

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریک اند

چراغ های رابطه تاریک اند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

......................................................................................

«نغمه درد»

در منی و این همه زمن جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

 

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر زمن

برکشی تو رخت خویش از این دیار

 

سایه ی توام به هر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که برگزینمش به جای تو

 

شادی و غم منی به حیرتم

خواهم از تو... در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

 

گفتی از تو بگسلم... دریغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم از خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

 

دیدمت شبی به خواب و سرخوشم

وه... مگر به خواب ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و زشاخه ها بچینمت

 

شعله کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند... بلکه ره برم به شوق

در سراچه غم نهان تو

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 17:16 توسط غزاله قرگوزلو |

 

 

امروز جمعه است. ميگن ايران بازي داره، و مي خوام برم ورزشگاه!

صبح که از خواب بلند ميشم، اولين چيزي رو كه مي بينم، يه سوسكه كه روي ديوار داره واسه خودش عرض اندام مي كنه و گويا ديوار خونه ي ما رو با ديوار خونه ي خودشون اشتباه گرفته!!! از جام پریدم و هوار کشیدم! با استفاده از یک فروند دمپايی که تو اتاقم بود ازش پذیرایی کردم. شدت برخورد دمپايي با بنده خدا سوسكه به قدري بود كه مامانم از اون سر خونه بيدار شد وگفت: "چه خبرته كله صبح؟! پاشو برو نون بگیر... واسه صبحونه نون نداریم!" گفتم: "چشم! بذار اول تكليف اين يارو سوسكه رو مشخص كنم، بعد!!!"

براي كسب يه لقمه نون از خونه زدم بيرون! گويا دیشب بارون اومده بود، و همه جا خیس بود. داشتم تو پیاده رو واسه خودم راه میرفتم، که یکی از برادران اراذل و اوباش که پشت ماشینش هم چند تا شعار نژادپرستانه نوشته بود، با ماشین "مدل بالا نما"ش به صورت ويژ كنان، از کنارم رد شد. به خودم نگاه کردم دیدم، بللله... هرچه آب تو چاله بوده ریخته رو لباس هام!

برگشتم خونه لباس هام رو عوض کنم که مامان سرم داد کشید "باز که تو برگشتی؟!" ماجرا ر وبراش تعريف كردم و لباس هام رو عوض کردم و دوباره راه افتادم.

تو راه نونوایی دیدم دو تا برادرِ دوست و برادرِ(!) افغانی، افتادن به جون هم و همدیگر رو میزنن. یکیشون با كله رفت تو صورت اون يكي و اون يكيه هم با مشت گذاشت پاي چشم اين یکی!!! خواستم جداشون کنم که متوجه شدم، دعوا نيست! بلكه دوستان دارند كله صبح با هم شوخي مي كنند!!!

خلاصه رفتم نونوايي! وایسادم ته صف و بعد از گذشت اندك زماني (چیزی در حدود يك ساعت ونيم) دوست خوب نونوا گفت که آقا نون تموم شد!!! بعد از هزار تا جنگ و دعوا 2 تا دونه نون گرفتم که تو خونه، مامانم زندم بزارتم!!! رفتم خونه .یواشکی نون ها رو گذاشتم روي میز ناهار خوری و فرار کردم!

نزديك ظهر شده بود! يكي دو ساعت ديگه بازي شروع مي شد. سریع رفتم ایستگاه مترو کلی هم تو صف خرید بلیط معطل شدم...

...اومدم سوار مترو بشم که دیدم توي سالن جا نيست چه برسه به داخل واگن ها!!! با هزارو یک بدبختی تونستم سوار قطار  بشم. از مترو که اومدم بیرون احساس کردم 2-3 کیلويي لاغر شدم.

عزم رفتن به داخل استاديوم كردم. از اونجايي که برای ورود به هرجایی چندین راه وجود داره و راه هاي دوم و سوم بهتر از راه اول جواب ميده، قاچاقي رفتم قسمت بالا نشستم. آخرهاي نيمه اول رسيده بودم! ايران هم 1-0 عقب بود! تماشاچي ها يك صدا خانواده مربي رو تشويق مي كردن!!! بازی به دقيقه هفتاد رسيد!!! براي كسب يك ماشين به مقصد آرياشهر، اومدم بیرون! كلا 25 دقيقه از بازي رو ديدم! احساس کردم توي اين 25 دقيقه، 3-4 تا فحش جدید هم یاد گرفتم!

تو راه برگشت هم با مشكلي بسي بيشتر از موقع رفت، برگشتم و خسته و كوفته توي خونه فقط خوابيدم! اخبار تلويزيون رو هم نگاه نكردم! آخرش هم نفهميدم بازي چند-چند شد!!!

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:48 توسط عبدالرضا خلیل بیگ |

سلام !!!

برای به چاپ رساندن مطالب ادبیات نشریه، فرصت دارید،مطالب خود را تا حداکثر ۱۹/۲در وبلاگ قرار داده یا به آدرس ایمیل وبلاگ ارسال فرمایید!!!

در ضمن، مطالب ارسالی را نیز، در قسمت نظرات،مورد نقد وبررسی قرار بدهید!

همچنین در هنگام ارسال مطلب، موضوع مطلب را هم مشخص فرمایید!

  با تشکر !            

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:20 توسط سئویل نیکنام |

ت: خیلی سعی کردم خلاصه بشه، ولی هر بخشی رو خواستم حذف کنم، دلم نمی اومد.

میان دو تاریخ  14/11/1345 و 15/10/1313، شاید تنها پل پیوند، نام زنی باشد که به حق«خاتون بزرگ شعر ایران» نام گرفته است.

دنیای کودکانه فروغ بسیار زودتر از دیگر کودکان پایان یافت، با آغاز مدرسه و تحصیل آن دنیای پر نشاط و پرنور جای خود را به دنیای واقعیت های خشک و زشت سپرد. بعدها فروغ در سوگ روزگار کودکی چنین می سراید:

ای هفت سالگی

            ای لحظه شگفت عزیمت

                      بعد از تو هرچه رفت در انبوهی

 از جنون و جهالت رفت.

فروغ در 16 سالگی، عشق زمینی را تجربه کرد.سال 1329 او در حالی که در کلاس هفتم درس می خواند، دلباخته نوه خاله خود پرویز شاپور گردید، مردی که با 15 سال تفاوت سن، عاشق فروغ شده بود.

این دو علیرغم مخالفت های اولیه خانواده و فامیل با یکدیگر ازدواج کردند .پس از ازدواج در سن 17 سالگی اولین مجموعه اشعار فروغ با نام «اسیر» منتشر شد.

اختلافات فروغ و شاپور به آن درجه از جدیت رسیده بود که حتی تولد پسری به نام «کامیار» که فروغ سالین باقی عمرش را در حسرت دیدار وی می سوخت، نیز نتوانست مانعی برای جدایی آنها باشد.شاید این جدایی را بتوان به معنای گزینش ناگزیر بین شعر و زندگی خواند و فروغ گستاخانه شعر را برگزید.و تاوان سخت این گزینش را با دوری 16 ساله خویش از پسرش باز پرداخت.

«ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد» آخرین مجموعه شعر فروغ است که پس از مرگ او چاپ شد.فروغ در این مجموعه لبریز از سوال و همچنان کاونده، گویی به پیشواز مرگی نا به هنگام می رود:

به مادرم گفتم:«دیگر تمام شد»

گفتم:«همیشه پیش از آنکه فکر کنی

اتفاق می افتد، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم »

سرانجام آخرین خشت پیوند تاریخ پانزدهم دی ماه 1313 ساعت چهار بهداز ظهر دوشنبه 24 بهمن 1345 بر جای خویش نهاده شد.

فروغ آخرین ناهار عمر خویش را در کنار برادرش محمد فرخ زاد صرف کرد.ساعت 3 بعد از ظهر پیشنهاد محمد را مبنی بر رساندن وی به استودیو گلستان فیلم بدلیل رانندگی محتاطانه برادرش رد کرد و سپس با اتومبیلی که از سوی استودیو برایش فرستاده بودند راهی شد. وی که عاشق سرعت بود در مسیر خود وقتی مشاهده کرد که ماشین حامل بچه های دبستان شهریار قلهک جلوی او پیچید برای گریز از تصادف با اتومبیل کودکان، به شدت ترمز نمود ولی اتومبیل وی از مسیر منحرف گردید و سر فروغ به دلیل شدت ترمز به شیشه جلو اتومبیل اصابت نمود. شدت ضربه به حدی بود که فروغ و پیشخدمت گلستان فیلم که در صندلی عقب ماشین نشسته بود به بیرون پرت شد. سپس سر فروغ به جدول کنار خیابان برخورد کرد و شکست. در بیمارستان نیز از تلاش پزشکان نتیجه ای حاصل نشد و فروغ به ابذیت پیوست.

فریدون فرخزاد در بهمن 1347 این چنین می گوید:«آخرین حرفش را به یاد می آورم، آخرین حرفش را که تا اعماق روح من چنگ می انداخت: (من آرزوی دیگری در دنیا ندارم، احساس می کنم همه آرزوهایم برآورده شده است، ولی نمی دانم، یا شاید فکر می کنم، آدم اگر آرزویی نداشته باشد می میرد و این واقعا وحشتناک است. خیلی وحشتناک. می ترسم پسرم را نبینم، این خیلی وحشتناکتر است...)»

و عاقبت پسرش را ندید و مرد!

 

احمد شاملو برای فروغ می گوید:

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان

می گذرد

متبرک باد نام تو!

و ما همچنان دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:25 توسط غزاله قرگوزلو |

 

این بار هم قسمتت را بهانه خواهم کرد

یعنی تمام خاطره ها را مچاله خواهم کرد

 

دیگر بدون اجازه عاشق نمی شوم

این اشکهای غریب را روانه خواهم کرد

 

می خواستم که شعر و غزل را به خاک بسپارم

اما به یاد خودم ترانه خواهم کرد

 

گفتم به یاد خودم، یادی اگر باقی ست

هر شب به کنج دلت کمانه خواهم کرد

 

این هم کتاب حافظ و فالی برای تو

این بار هم غزلی را حواله خواهم کرد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:25 توسط غزاله قرگوزلو |

با توجه به استقبال بي نظير(!) اعضاي تحريريه از فال هفته نامه "..." كه توسط "م.ص" نوشته مي شد(!)، من تصميم گرفتم يك ستون ثابت فال در صفحه طنز راه بيندازم. اين هم فال پيشنهادي شماره اول است...

اول نظرتون در مورد كل قضيه فال و دوم، نظرتون در مورد فال هايي كه مشكل مميزي دارند، رو در نظرات بنويسيد...سوم هم فال های تغییر کرده با رنگ دیگری مشخص شدند!

مچكّر!!!

...

فروردين: خوشبختانه این هفته زنده می مونی! به شایعات دیگران توجه نکن ... هر کسی انتظار مرگت رو می کشه این هفته ضایع میشه و می تونی شنبه آینده با افتخار زنده بودن خودت رو به رُخش بکشی!

 

ارديبهشت: تولد تولد تولدت مبارک ... مبارک مبارک تولدت مبارک!

این هفته هیشکی برات تولد نمیگیره! از کسی انتظار نداشته باش! تازگی ها خیلی پرتوقع شدی ها!!!

 

خرداد: روزنامه فروشی اول میگه نه! دومی میگه نه! سومی میگه نه!

خوب مرد حسابی برو جدول جدید بخر دیگه! حتما باید باطله باشه؟!

 

تير: توی ماه خون و 18 تیر و این جور قضایای سیاسی به دنیا اومدی ... ولی اصلا اهل سیاست نیستی! برو بیمارستانی که به دنیا اومدی یه بار دیگه چک کن ببین تاریخ تولدت درسته؟!!!

 

مرداد: خیلی بدشانسی! بعد از شونصد بار كنكور دان ميخواستي فوق قبول بشی که متاسفانه باز هم...! بهت توصیه می کنم فکر فوق رو از سرت بیرون کن!!!

 

شهريور: باید آدم خونگرم و خوش تیپی باشی! ولی متاسفانه زمین تا آسمون با بقیه شهریوری ها فرق می کنی! اصلا آبروی شهریوری ها رو بردی! واقعا که!!!

 

مهر: سه شنبه عصر توی میدون اصلی شهرتون داری راه میری که ییهو گشت ارشاد تو رو میبره! حرفت رو قبول نمی کنن! باید 6-7 ساعتی حبس بکشی ... عیب نداره! این هم یه جور تجربه است!!!

 

آبان: یکشنبه می فهمی که توی خونه یه جوری نگاه ات می کنن! همه پچ پچ می کنن! بعد از ظهرش پشت در، فالگوش وای میسی  و می فهمی که بچه سرراهی بودی. ناراحت نشو. با واقعیت های زندگی باید کنار اومد!!!

 

آذر: بعد از عمری تصمیم میگیری با تاکسی بری دانشگاه!

-فلان جا!

–فلان جا!

کسی به حرفت اعتنا نمی کنه! ... ولش کن! با همون اتوبوس بری راحت تری! اتقاقا حالش هم بیشتره!!!

 

دي: طی یک عملیات انتحاری بابات پول توی جیبی ات رو 3 برابر می کنه! علتش رو نمیگه! من می دونم ولی فعلا نمیگم... تا هفته دیگه صبر کن...!!!

 

بهمن: این همه کارشناس ها میگن توی هوای رعد و برقی با موبایل صحبت نکنید، برای من و تو است! سه شنبه شب توی رعد و برق موبایلت زنگ می خوره و جواب میدی و برق میگیرتت و ... فاتحه!!!

 

اسفند: هميشه همينجوريه! همه فال نويس ها همين مشكل رو دارن! واسه اسفند فال تموم ميشه! برو شناسنامه ات رو عوض كن، آباني شو، خيلي خوبه... فال آبان بالا رو ببين!!!

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:55 توسط مهدی صالح پور |

ديدم هيشكي داستان نمي نويسه و اين شماره بحران داستانيسم مجله رو در بر گرفته، يك داستان بي نام و نشان رو بازنويسيِ طنز كردم تا واكنشتون رو ببينم. براي اين كار هم دو دليل داشتم:

1. داستاني كه نوشته شده توسط خودم مي بود زياد جالب در نمي اومد.

2. اين كار حداقل از نظر خود من كار جديدي بود...  

...

روزی باباهه خسته و کوفته از سرکار برگشته بود. با بدبختی(!) در رو باز کرد. مثل همیشه بچه اش رو دید! دیگه حالش از این صحنه داشت به هم می خورد!!! ولی این دفعه فرق می کرد! بچه اش اومد پیش باباش و گفت: بابایی! بابایی! تو هر ساعت چند تومن کار می کنی؟

باباش هم عصبانی شد و گفت: "پدر سوخته! به تو چه؟ می خواهی چیکار؟ باز می خوای من رو تیغ بزنی؟ برو گمشو اتاقت ببینم!  جوجه واسه من شاخ شده!!!"

 

بچه هه که خیلی ضدحال خورده بود رفت اتاقش! اون طرف هم باباهه هنوز عصبانی بود. "فسقلی! چه سوال های می پرسه؟! می خواهی چیکار من ساعتی چند کار می کنم؟ من خسته و کوفته توی روز آسفالت میشم بعد باید بیام اینجا به چه سوالایی جواب بدم؟"

 

ناگهان ندایی توی گوش باباهه پیچید! " مرتیکه! چه وضع برخورده؟ خجالت نمی کشی؟ بزنم بترکونمت؟ بچه هه گناه داشت آخه! سنگدل! مثلا بچه ات بود!!!"

باباهه بعد از یک حرکت ویبره ای، متحول میشه و میره در اتاق بچه اش!

 

- پسرم! بیا ببینم چی می گفتی؟ می خواستی چیکار؟

- برو بابا! حوصله ات رو ندارم!

- هوی! ناسلامتی من باباتم!!!

- خوب! بیا تو ببینم چی میگی؟

- واسه چی اون سوال رو پرسیدی؟

- حالا تو بگو!

- ساعتی 10 هزار تومن! می خواهی چیکار؟

- من 10 هزار تومن جمع کردم. می خواستم بهت بگم این "ده هزار تومن" و فردا یک ساعت زودتر بیا، خبر مرگمون با هم شام بخوریم!!!"

- بابایی! من معذرت می خوام اگه باهات بد برخورد کردم؟

- برو بابا! / پایان! /

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:54 توسط مهدی صالح پور |

اين خصلت شب بود كه من تاريك و بي رنگ مانده ام
                                           اين فطرت عشق بود كه من تنها و دل تنگ مانده ام

اين سنگ صبوري كه نشنيده برايم آب شد
                                           اين حسرت ديداري كه در كاسه ي چشمم قاب شد

اين صداي مردماني دمادم مي رسد بر گوش من
                                           اين همان رنج گراني سراسر مي زند بر دوش من

اين همان اشك صغيري شبنم مال و تنت
                                           اين شود سيلي عظيم از جا كند پيراهنت

اين خزان رنگي دل به الوانش نبند مي رود
                                           زمستان مي شود برف جامه اي سپيد بر تو مي تند

مي شود آغاز قسط و عدل از ديار دور ها
                                           روز روشن مي شود ظلمت شب در ميان نور ها
 
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط حمیدرضا طهرانی |

باران تنها مي آيد
         تنها با
                 ابر
ماه تنها مي آيد
            تنها با ستارگان
خورشيد تنها مي آيد
            تنها باروز
پاييز تنها مي آيد
            با خزان
زمستان تنها مي آيد
            با آدمكي برفي
من مي آيم
            تنها با هزاران درد
درد دل مي كنم
             تنها
                  با كاغذي سفيد
تو تنها مي روي
             تنها با كاغذي كه
يك عمر
به حرفهايم گوش كرد
اما
سياه نشد
تورفتي...........
من ماندم و
كاغذ سفيدي ديگر

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2 توسط حمیدرضا طهرانی |

به اشكهايم قسم من ديگر گريان نيستم
                                  هر چه ميبارد ببارد بي مهابا ايستم

به سياه گويم سپيد به سپيد هم سياه
                                 هرچه رنگ است پاك كن در بين رنگها نيستم

روحم بي رنگم و بي قل و غش
                                 جسته ام ديگر در اين دار مكافات نيستم

زدستم خسته مي شد رهايم كرد آخر
                                 قفسم بود در اين دنيايبد ميزستم

ميكنم پرواز به سوي نا كجا آباد ها
                                آزادم در اين هفت آسمانها نيستم
 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2 توسط حمیدرضا طهرانی |